سفارش تبلیغ
صبا

بعضی وقت‏ها مشکلی داری...

زیاد برایت مهم نیست که کسانی هستند که چپ چپ نگاهت می‏کنند یا ...

از کسی هم انتظاری نداری...
حتی انتظار نداری که طوری نگاهت کنند که دردت را می‏فهمند و دوست دارند کمکت کنند.

خودت را راضی کرده‏ای که نیازی به لبخندهای این و آن نداری و شاید از بی‏چارگی خودت را قانع می‏کنی که ...

اما با همه این‏ها کسانی را می‏یابی که در عین حال که شاید نتوانند کار خاصی برایت بکنند و یا حتی خودشان هم مطمئن باشند که نمی‏توانند بار خاصی از دوشت بردارند، کلی آرامت می‏کنند.

نمی‌دانم تا حالا همچین حسی داشته‌اید یا نه...
اما تجربه من ثابت کرده است که بعضی وقت‌ها، یک کلمه همدردی کسی که حتی خودش هم می‌داند که تو را زیاد درک نمی‌کند، لذتی به انسان می‌دهد که با هیچ لذتی قابل مقایسه نیست.

انگیزه نوشتن این یادداشت ...

نوشته شده در  دوشنبه 85/11/30ساعت  8:39 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

گاهی وقت‏ها حرف‏هایی به ذهنت می‏آیند که ...
با خودت فکر می‏کنی می‏روم و می‏نویسم...

روزی که یادداشت قبل را نوشتم، می‏خواستم چیز دیگری بنویسم.
می‏خواستم بنویسم:
بعضی وقت‏ها که کاری می‏کنی که شایسته معذرت‏خواهی می‏شوی، یا کاری را انجام نمی‏دهی و به دلیل انجام ندادن آن کار شایسته معذرت‏خواهی می‏شوی، خیلی سخت می‏شود...

با خودت فکر می‏کنی اگر بروم و از طرف مقابل معذرت بخواهم، حسابی تشر بارانت می‏کند و ابروهایش را در هم می‏کشد و چند فحش آب‏دار هدیه‏ات می‏کند...
چه بسا به طرف مقابلت حق هم بدهی که این‏گونه با تو به سخن بنشیند؛ چرا که ...

با خودت فکر می‏کنی چه بگویم که آتش خشمش فروکش کند تا بتوانم راهی برای جبران بیابم و ...

با هزار ترس و لرز پا پیش می‏گذاری و خودت را به دفتر کار او می‏رسانی، نشسته است...
با خودت فکر می‏کنی این لبخند او از آن لبخندهایی است که برای به بازی گرفتن طرف مقابل به کار می‏گیرند، از آن‏هایی که هزار بار بدتر از فحش است...

نمی‏دانم...

من همه این کارها را کردم، با همه این فضاها هم مواجه شدم، اما نمی‏دانم چرا وقتی از آن اتاق بیرون آمدم پشیمان بودم، مثل ...
نه به خاطر رفتنم و معذرت‏‏خواهی‏ام نه!

بلکه به خاطر دیر رفتنم.
سطر پیشین علی‏القاعده باید در ادامه دو سطر پیش می‏آمد، اما ... . بگذریم. به نوبه خودم از ادبیات فارسی پوزش می‏طلبم.

همین...


نوشته شده در  شنبه 85/11/28ساعت  6:58 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

خیلی خوش‏حالم...

قرار است دو سه روزی را جور دیگری بگذرانم...

کاش دعا می‏کردید که خدا کمک کند و ...
نمی‏دانم، نه! می‏دانم اما نمی‏خواهم بگویم، البته می‏خواهم بگویم اما نمی‏شود...

البته غیر از این، چیزهای دیگری هم هست که خوشحالم کرده است، یکی از آن‏ها همان اظهار اعتذارم به پیشگاه آقای رئیس موسسه‏مان بود که وجدان‏دردم را به مقدار زیادی رقیق کرد، گرچه این رقیق‏شدن وجدان درد به معنای پررو شدن نیست...

علی الحساب چیز دیگه‏ای به ذهنم نمی‏رسه...
دعا کنید ...

الان هم، راهی هستم، شاید به خاطر همینه که این یادداشت این‏قدر داغونه!

تومار وبلاگی برای رهایی قدس


نوشته شده در  سه شنبه 85/11/24ساعت  8:24 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

یک اصل انسانی می‏گوید که به دشمنت اطلاعاتی نده که بتواند تو را از پا در بیاورد.

و اما درباره انقلاب اسلامی ...
با آن‏ها که دشمنی با انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را توهم می‏دانند کاری نداریم چون اساسا درک درستی از مفاهیم انسانی ندارند و یا در پی منحرف کردن هستند.
آن‏ها که انقلاب اسلامی را دشمن خود می‏دانسته‏اند یا خود را دشمن انقلاب اسلامی می‏دانسته‏اند، همه سعی و تلاش خود را برای ضعیف‏کردن، ضعیف جلوه‏دادن و یا حتی متوقف‏کردن روند استقرار حکومت اسلامی به کار گرفته‏اند ...

خیلی عادی است که کسی با یک سامانه، با یک فرهنگ و یا هر مفهوم دیگری مشکل داشته باشد و بخواهد آن را نابود کند...

اما مهم‏ترین نیاز یک دشمن، اطلاعات و شناخت درباره چیزی است که می‏خواهد با آن دشمنی کند.

دشمنان انقلاب اسلامی، تاکنون نشان داده‏اند که شناخت درستی از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و علل و اهداف آن ندارند.
در طول 28 سالی که از وقوع انقلاب اسلامی می‏گذرد شاهد تجربه کردن همه انواع دشمنی و همه شیوه‏های براندازی نرم  و سخت از سوی دشمنان جمهوری اسلامی بوده‏ایم اما ...

اما به رغم همه کاستی‏های موجود در روند استقرار و ادامه جمهوری اسلامی، هیچ دشمنی نتوانسته است حتی احتمال پیروزی‏اش را زیاد کند چه برسد به...

روشن است که هر چه بر روزهای عمر جمهوری اسلامی اضافه شود، پایه‏های جمهوری اسلامی محکم‏تر می‏شود و ...
به دشمنان جمهوری اسلامی هم توصیه می‏شود که اگر می‏خواهند کاری از پیش ببرند بجنبند! گرچه دیر از خواب پریده‏اند و هنوز هم در چرت‏اند...

جمهوری اسلامی خود را به حکومت اسلامی حضرت مهدی‏عجل‏الله‏فرجه‏الشریف خواهد رساند ...

تازه! اینجا عوض نمیشه! از هیچ لحاظ.


نوشته شده در  جمعه 85/11/20ساعت  3:15 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

فکر کنم اول یا دوم راهنمایی بودم.

زیاد مطالعه می‏کردم. هر چی دم دستم بود. از کتاب‏های درسی اونایی که از من جلوتر بودن گرفته تا کتاب‏هایی که به سن الانم می‏خوردن یا ...

اولین کتابی که درباره انقلاب اسلامی خوندم، البته به استثنای کتاب‏های درسی، یه رمان بود به نام زمـسـتـان‏سـبــز که شاید خیلی از صفحاتش رو درست متوجه نمی‏شدم...

از اون کتاب چیزی که خیلی برام جالب بود و جای دیگه‏ای نخونده بودم این بود که حضرت امام رحمةالله‏علیه، قرار بود ششم بهمن به ایران برگردن و به خاطر ممانعت بختیار که مثلا نخست‏وزیر بود، نمی‏شد هواپیمای امام رحمةالله‏علیه وارد فرودگاه بشن و به همین خاطر ورود رهبر انقلاب اسلامی به ایران اسلامی چند روز عقب افتاد.

البته توی رمان زمـسـتـان‏سـبـز که نوشته خانم نـــورا حـــق‏پــرســت بود (البته اگه آقای حافظه اشتباه نکرده باشه!)، اون چند روز انتظار هر روزه مردم برای بازگشت امام رحمةالله‏علیه طوری توصیف شده که خواننده رو به فضای اون روزها نزدیک می‏کرد ...

همین ...


نوشته شده در  دوشنبه 85/11/16ساعت  7:50 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

خدایا ...

خدایا تو خودت می‏دانی که نخواسته‏ام کسی را بیازارم...
نخواسته‏ام حتی خودم را بیازارم اما...
خودت می‏دانی که حاضر بوده‏ام هر سختی و مشقتی را به جان بخرم اما کسی را اذیت نکنم...

اما بعضی را آزرده‏ام، با هر توجیهی، با هر دلیل عالمانه یا جاهلانه‏ای.
خودم را هم آزرده‏ام. شاید خودم را بیش‏تر از دیگران آزرده باشم.

دو خواهش از تو دارم. یعنی الان دارم دعا می‏کنم. می‏خواهم که در دل آن‏ها که از دست من آزرده شده‏اند محبتی بیندازی که ... . می‏دانم که می‏توانی. اما اگر نمی‏خواهی راضی‏ام. می‏دانی که راضی بودنم الکی نیست، چون می‏دانم که ممکن است مصلحتی باشد در بعضی از این آزردگی‏ها. اما دعای من همان است...

چیز دیگری هم می‏خواهم. کمک کن تا هیچ‏گاه کسی را نیازارم. کمک کن به هیچ دلیلی کسی را نیازارم. کمک کن خودم را هم نیازارم. کمک کن.

نمی‏خواهم قَسَمَت بدهم...


نوشته شده در  چهارشنبه 85/11/11ساعت  2:28 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

امام حسین‏علیه‏السلام شاید در برابر کسانی ایستاده بود که به هیچ چیز پایبند نبودند جز از جنس گندم ری.

راستی امام‏علیه‏السلام که دنیاطلبی و دوری آن‏ها از روش زندگی پیامبر را می‏دید، چگونه با آنان رفتار می‏کرد؟

امام حسین‏علیه‏السلام سوار بر اسب، به گونه‏ای که همه لشکر به جنگ ایستاده با او بشنوند این‏گونه سخن گفت:
اى مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب مکنید تا شما را به چیزى که اداى آن بر من فریضه است و حق شما بر من است موعظه کنم و حقیقت امر را با شما در میان بگذارم، اگر انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف کناره ‏گرفتید، تصمیم خود را عملى سازید و با ما بجنگید، خداى بزرگ ولى و صاحب اختیار من است، همان خدایى که قرآن را نازل فرمود و اختیار نیکوکاران به دست اوست.
حیاة الامام الحسین جلد 3 صفحه 184

امام حسین‏علیه‏السلام بدون استفاده از کلمات تند و پرخاش‏گرانه آن‏چنان با لشکر یزید محاجه می‏کنند که گویی آن‏ها برای نصیحت شدن به صحرای جنگ آمده‏اند.
در ادامه، فرزند رسول خدا
که سلام و صلوات خدا بر او باد، پیمان‏شکنی و نامردمی لشکر یزید را به رخ‏شان کشیده و سعی کرده است به آن‏ها بفهماند که هیچ بهانه‏ای برای جنگ با کسی که جانشین پیامبرصلی‏الله‏علیه‏وآله است ندارند.

و در پایان...
آرى به خدا سوگند بیوفایى و پیمان شکنى، عادت شماست، ریشه شما با مکر و بیوفایى درهم آمیخته است، شاخه‏هاى شما بر آن پروریده است. شما خبیث‏ترین میوه‏اید، گلوگیر در کام باغبان خود و گورا در کام غاصبان و راهزنان، لعنت خدا بر پیمان شکنانى که میثاق‌هاى محکم شده را شکستند، خدا را کفیل خود قرار داده بودید، و به خدا سوگند که آن پیمان شکنان شمائید! اینک این دعى ابن دعى (عبیدالله بن زیاد) مرا در میان دو چیز مخیر کرده است: یا شمشیر کشیدن و یا خوار شدن! و هیهات که ما به ذلت تن نخواهیم داد. تحف العقول 4/174/ الاحتجاج 2/99/ متقل الحسین خوارزمى /2/6

نکته‏ای که نمی‏توان به راحتی آن را فهمید این است که امام‏علیه‏السلام حتی در آخرین سخنانش از موضع راهنمایی و ارشاد کناره نمی‏گیرد...

تکیه‏گاه کسی که در صحرایی سوزان در برابر لشکری بی‏تقوا و جاهل ایستاده است کیست...
بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ کن، و بر ایشان تنگى و قحطى پدید آور، و آن غلام ثقفى را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند، و انتقام من و اصحاب و اهل‌بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد، که اینان ما را تکذیب کردند و بى یاور گذاشتند، و تو پروردگار مائى، به سوى تو رو آوردیم و بر تو توکل نمودیم و باز گشت ما به سوى توست. بحارالانوار جلد45حدیث9

خدایا! برای ما این‏چنین مخواه که این‏گونه سخنان هم در قلب‏مان هیچ اثری نکند...


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/8ساعت  8:13 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]