سفارش تبلیغ
سرور مجازی
سرور مجازی

آخرای شب بود که اومدم توی ایوون خونه نشستم. زیر نور چراغ توی کوچه. از اون بالا همه چیز رو می‏شد دید. رفت و آمد ماشین‏ها و عبور گه‏گاه رهگذری... . نسیم گرم، بدجوری من رو به سمت تابستون‏هایی که تا حالا پشت سر گذاشته بودم کشوند. نمی‏دونم چه خلسه‏ای بود اما نتیجه‏اش آهی شد که از سینه برآمد و توی اون گرمای هوا محو شد.

یادش به خیر. امتحان آخر ثلث سوم رو که می‏دادیم انگار دنیا رو به‏مون می‏دادن. کتاب‏ها رو گوشه‏ای پرت می‏کردیم و سرمست از روزهایی که خواهیم داشت می‏شدیم... .سنجاقک های بادبادکی!

ظهرها وقتی همه در خواب نیم‏روزی فرو می‏رفتند، دور حوض پارک نزدیک خونه، سنجاقک شکار می‏کردیم. اون‏ها رو توی کیسه نایلونی جمع می‏کردیم و از صدای جغ حغ کیسه نایلونی پر از سنجاقک، پر از شادی می‏شدیم و با خواهر برادرها مسابقه می‏گذاشتیم ببینیم کی بیشتر سنجاقک می‏گیره. بعدش هم خیس خیس راهی خونه می‏شدیم و تا مامان و بقیه خواب بودند یواشکی لباس‏هامون رو می‏گذاشتیم خشک بشن تا کسی نفهمه ما سراغ آب رفتیم. با چه دلهره و هیس‏هیس کردنی همدیگه رو تذکر می‏دادیم که ساکت باشیم و لباس‏هامون رو عوض می‏کردیم... . یادش به خیر.

تازه بعدش می‏رفتیم سراغ ساخت بادبادک برای شب. آخیش چه ترسی داشت. کش رفتن قرقره‏های نخ از توی جعبه چرخ خیاطی مامان. خدا خدا می‏کردیم که مامان حالا حالاها سراغ دوخت و چرخ خیاطی نره. ولی امان از روزی که مامان مشغول دوخت می‏شد و می‏دید نخ‏ها غیب شده‏ن. چه‏قدر دعوامون می‏کرد و ما هم تقصیر رو گردن بقیه می‏انداختیم. معمولا هم کتک رو من نوش‏جان می‏کردم لابد چون کوچک‏تر بودم و دم‏دست! و چه ترسی داشت خرید کاغذ و وسایل برای ساختن بادبادک. یادمه کلی به داداشم التماس کردم تا ساختن گوش بادبادک رو یادم داد. چقدر گریه کردم تا دلش سوخت و یادم داد.

بعد هم باید بادبادک رو هوا می‏کردیم. شاید من هیچ‏وقت موفق نشدم بادبادکم رو هوا کنم. باید این‏قدر می‏دویدیم تا بادبادک هوا می‏رفت. پشت‏بوم خونه ما هم مساحت زیادی نداشت و چند بار نزدیک بود از اون بالا بیفتم پایین!
مامان از اون پایین برام خط و نشون می‏کشید. و چه کتک‏هایی که می‏خوردم اما فردا باز یادم می‏رفت.

وقتی بادبادک‏مون بالا می‏رفت، انتهای نخ رو به آنتن تلویزیون که اون بالا بود می‏بستیم. تا صبح غرق تماشای اون می‏شدم و به بادبادک که برای خودش اون بالا پرواز می‏کرد، حسودی می‏کردم.

یادمه یه روز صبح که بیدار شدم، باد، نخ بادبادکم رو پاره کرده بود و من تا چند روز برای نبودنش گریه می‏کردم.

یادش به خیر.


نوشته شده در  شنبه 86/4/23ساعت  8:16 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]