سفارش تبلیغ
صبا

هر طرف سر می‏جنبانم حرف از شکست بوش در سفر خاورمیانه‏ای خود است. سفر خاورمیانه‏ای بوش با هر هدف و انگیزه‏ای که انجام شده باشد، اینک به پایان رسیده است. نوشته‏اند بوش در سفر خاورمیانه‏ای خود از تحریک اعراب علیه ایران بازمانده و شکست خورده است؛ به همراه کلی تحلیل و تفسیر از این دست.

البته نمی‏خواهم در این باره حرف بزنم؛‏ نیازی به نفی یا اثبات این نظریه نیست؛‏ چون نکته‏ی مهم‏تری وجود دارد که گویی همه‏ی این‏ها می‏خواهند به گونه‏ای آن را فراموش کنند؛ یا سعی کنند به آن توجه نشود. مشکل اساسی در این نوع تحلیل این است که انگار تنها موجود بد و نجس این دنیا، جناب بوش است که می‏خواهد همه را آلوده به نجاست خود کند؛‏ و همه مشغول شکرگزاری‏اند که بوش نتوانست اعراب را علیه ایران تحریک کند.

دیشب در مجلس عزاداری امام حسین‏علیه‏السلام می‏شنیدم که سخنران مجلس داشت درباره‏ی حاکمان کشورهای عربی صحبت می‏کرد و سفر خاورمیانه‏ای بوش در روزهای محرم؛ شاید زیاد گوشم بدهکار این حرف‏ها نبود. اما وقتی دیدم این همه تحلیل و خبر خوش‏بینانه و یا حتا اغواگرانه درباره‏ی سفر بوش منتشر شده است،‏ به یاد تحلیل‏های سخنران دیشب افتادم. همه‏ی دل‏خوشی‏مان این شده است که مثلا ال‏پاییس(EL PAIS) سفر خاورمیانه‏ای بوش را بی‏فایده دانسته است.

از یک طرف می‏گوییم کم‏ترین تاثیر سفر خاورمیانه‏ای بوش، تشدید وحشی‏گری رژیم جنایت‏کار صهیونیست‏هاست و از طرف دیگر به نظر می‏رسد بعضی از سیاسیون از جمله برخی از نمایندگان مجلس در تحلیل‏های‏شان فقط به دنبال نصیحت کردن کشورهای عرب حوزه‏ی خلیج فارس هستند؛‏ به این جمله دقت کنید: «برادران در کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس به طور کامل هوشیار و آگاه بودند که تحریک علیه یک کشور همسایه که روابط زیادی با آن‏ها دارد، به نفع منطقه نیست و آن‏ها هرگز در کنار کسی که به این کشور همسایه و دوست تعدی کند، نمی‏ایستند.»

برادران ناتنی ما در حاشیه‏ی خلیج فارس، به راستی حق نابرادری و نامسلمانی را تا جایی که در توان‏شان بوده است ادا کرده‏اند. آقای نماینده گفته‏اند اینان هرگز در کنار کسی که قصد تعدی دارد نمی‏ایستند. من نمی‏فهمم این جمله را. نمی‏فهمم چه خیانت و خباثتی باید از این برادران حقیقتا ناتنی ببینیم تا دست‏کم بر برادری‏شان خط قرمز بکشیم. دیگر آن‏که چرا ما همیشه می‏خواهیم همه را هُل بدهیم؟ اگر روزی کشور پادشاهی امارات، ادعای مالکیت آن سه جزیره را بکند، با تمام توان به طرف امپریالیسم جهانی و امریکای جهان‏خوار هُلش می‏دهیم؛ و وقتی احساس نیاز می‏کنیم،‏ هیچ دلیلی را برای دست برداشتن از آن کافی نمی‏دانیم؛ حتا اگر با تمام توان در پی اثبات وفاداری خود نسبت به آرمان‏های جهان فکری ایالات متحده گام بردارد.

خیلی حرف زدم. می‏خواستم همین را بگویم؛ حاکمان کشورهای حاشیه‏ی خلیج فارس،‏ بی‏استثنا پا جای پای صدام گذاشته‏اند؛ البته با یک تفاوت. و آن تفاوت این‏که صدام عُرضه‏ی این همه نفاق و دورویی و کلاشی را نداشت؛ اما اینان با تبحر تمام، هم توانسته‏اند اعتماد جمهوری اسلامی ایران را جلب کنند و هم صمیمانه و دوستانه میزبان ایالات متحده باشند.

باید به امریکا و کشورهای حوزه‏ی خلیج فارس تبریک گفت؛ و به این همه بصیرت و تیزبینی خودمان...

امام حسین! شیعه‏های تو ماییم! مایی که...


نوشته شده در  پنج شنبه 86/10/27ساعت  6:49 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

تحریریه‏ی چهارم سوره برگشته است. اینک با نشریه‏ای به نام «راه»(وبلاگ اطلاع‌رسانی راه!). شاید اولین جمله‏ای که به ذهنم می‏رسد این است که به سازمان تبلیغات اسلامی و هم‏چنین حوزه‏ی هنری ِ این سازمان فرهنگی رسمی جمهوری اسلامی تبریک و تسلیت عرض کنم. امیدوارم جناب آقای بنیانیان و همه‏ی دست‏اندرکاران فرهنگ و هنر این مملکت از شر افکار انحرافی سوره‏ای در امان باشند؛ الی یوم القیامه!

خب. از طعنه و کنایه‏های لازم که بگذریم، باید بگویم در سرمقاله‏ای که در آخرین شماره‏ی سوره‏ی چهارم با قلم دکتر بنیانیان چاپ شد، بخش‏هایی از هراس‏های جناب ایشان از تحکیم پایه‏های تفکر ناب انقلاب اسلامی در جامعه -که در «سوره»‏ی چهارم عیان بود-، ابراز وحشت شده بود؛ وحشت از این‏که یک طبقه‏ی اجتماعی به وجود آمده است که دیدگاه منتقدانه و ریزبینانه به مسایل دارد و به دست‏آوردهای کنونی انقلاب اسلامی قانع نیست! البته می‏توانستم قطعه‏هایی از این استدلال‏ها و تحلیل‏های شفاف ایشان را بیاورم،‏ اما بهتر آن است که دست به تقطیع نزنم. آن نوشته را می‏توانید از این‏جا بخوانید.

و اینک سوره دوباره بازگشته است؛ یا بهتر است بگویم «راه» آمده است. برای من که حتا توقیف روزنامه‌ی شرق و بقیه‌ی هم‌قطارانش هم دردناک بود،‌ ‏توقیف جالب و نگران‌کننده‌ی سوره بیش از این که سبب ناراحتی شود، حاکی از عدم درک درست بورژواها‌ی محترم حوزه‌ی هنری از آرمان‌های انقلاب اسلامی بود. علیهم ما علیهم.

انگار نمی‌توانم دست از طعنه و کنایه بردارم؛‌ ببخشید مرا.

برادر عزیزم محمدصالح مفتاح دعوت وبلاگی کرده است تا به سه سوال جناب میری پاسخ بدهیم؛ درباره‌ی سوره و تحریریه‌ی چهارم.

1- همیشه دو بخش سوره برایم جذاب و تاثیرگذار بود؛ ‌گفتگوها و نقد صداوسیما. هنوز یادم نرفته است مصاحبه‌ای با یکی از مدیران ارشد شبکه قرآن که به دنبال یافتن جای پای سکولاریسم در صداوسیما و به طور ویژه شبکه‌ی قرآن بود. البته سرمقاله‌ها هم همیشه پخته و سرشار از انگیزه و امید بودند؛ به اضافه‌ی طنزهای تبلیغاتی برزو بی‌طرف و لذت‌بخش‌تر از آن بعدالتحریر!

2- «راه». به نظر من هنوز همه‌ی عرصه‌های نظری انقلاب و نظام اسلامی بکر و دست نخورده‌اند؛‌ تاکید می‌کنم؛‌ همه‌ی عرصه‌های نظری و تئوریک انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی بکر، دست نخورده و محتاج پرداخته شدن هستند. متاسفم که تنها یکی دو نشریه را هم‌اینک در ذهنم دارم که گه‌گاه به این موضوع پرداخته‌اند.

ما ثابت کرده‌ایم که در بیرون کشیدن شاخصه‌های فرهنگی انقلاب اسلامی و به روز آوری آن به شدت تنبلیم. من البته کاره‌ای نیستم؛‌ اما همان اقدام بچه‌گانه‌ی حوزه هنری در تخته کردن سوره بهترین گواه است بر بی‌اهمیت بودن فرهنگ و هنر در دیدگاه آن‌ها که ادعای پایبندی به آرمان‌های انقلاب و نظام اسلامی را دارند. باز هم متاسفم که بگویم هیچ امیدی به دولت،‌ نهادهای رسمی و حتا نهادهایی از جمله سازمان تبلیغات اسلامی که مستقیم زیر نظر مقام معظم رهبری هستند نیست. تنبلی و رخوت و بی‌انگیزکی برجسته‌ترین شاخصه‌های این مراکز هستند؛ گرچه کارهای مهم و ارزشمندی انجام شده است؛‌ اما این را هم باید بگویم تاثیرگذاری و اهمیت فعالیت‌های شخصی و گروهی، ‌یقینا بیشتر از بال‌بال‌زدن‌های سازمان‌های ملزم به ارائه‌ی بیلان کاری سالانه بوده است؛ بی‌ اندکی شک و بی اندکی غلو!

3- مهم‌ترین چالش جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی و آن‌ها که به این سطح از دست‌آوردهای نظام اسلامی قانع نیستند و می‌خواهند همه‌ی رفتارهای حاکمان-مثلا- بر اساس نامه‌ی امام علی علیه‌السلام به مالک اشتر باشد،‌ به نظر من دو چیز است:
- چشم امید همه‌ی ماها به دولت است، به دولت اگر نباشد،‌به هزار ارگان و نهاد و مرکز و غیره است که اساسا کار می‌کنند که ادامه داشته باشند. به راستی ما که این همه ادعا داریم چرا باید این‌قدر ضعیف باشیم که یک نشریه‌ی سوره‌مان زیر فشار حوزه‌ی هنری تعطیل شود؛ تازه معلوم نبود دوستان تحریریه‌ی چهارم چه زجری می‌کشیده‌اند آن روزها؛‌ آن روزها شاید نمی‌فهمیدم؛‌ اما الان شاید به‌تر می‌فهمم چاپ آگهی بازرگانی چای فلان و بهمان در پشت جلد آخر نشریه چه معنایی می‌دهد.

- مشکل ما این است که وضع بالقوه‌ی قابل تعریفی هم نداریم؛ ‌نمی‌خواهم تضعیف یا تحقیر کنم؛‌ اما این خیلی درد بزرگی است که بعد از این همه سال هنوز «راه» ِ «سوره» هنوز برای خیلی‌ها قابل انکار است؛‌ البته انتظاری از امثال حوزه‌ی هنری نیست که صنعت پرسود سیگار را رها کند و به انتشار سوره کمک کند؛ اما آن بخش قضیه که به انگیزه‌، دقت، خلاقیت و تاثیرگذاری ما ربط دارد بی‌شک نیاز به بازبینی اساسی دارد. متاسفانه مخالفان «راه» ِ «سوره»‌ دست کم انگیزه‌ی این راه و کار را درک کرده‌اند اما آن‌ها که باید دوست باشند دندان‌های تیز نشان می‌دهند.

خوش‌بختانه «راه» این قابلیت را خواهد داشت که صرف‌نظر از فشارهایی که خواه ناخواه هست و خواهد بود کار شروع شده‌ی سوره را ادامه دهد. اما فراموش نباید کرد که سوره یا راه مهم نیستند؛‌ مهم زنده کردن و کاربردی کردن آرمان‌ها و اهداف انقلاب اسلامی،

امروز دو خبر بسیار تلخ شنیدیم که در روزهای آغازین ماه محرم داغ دل‌مان را بیش‌تر کرد؛ فوت آیت‌الله مجتهدی و دکتر شهیدی. اینان در جوار عرش الاهی آرام گرفته‌اند؛ امید که با پیامبر اکرم و ائمه هدی‌صلوات الله علیهم محشور باشند.


نوشته شده در  یکشنبه 86/10/23ساعت  1:35 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

یکی از رخدادهای جالب روزهای پیش از انتخابات، پدید آمدن انتقادها، اعتراض‏ها و سؤالات مبنایی در راه نظارت بر انتخابات و اجرای آن است؛ که مهم‏ترین و شاخص‏ترین وجه این انتقادها، نظارت استصوابی است. 

اثبات حقوقی بودن یا نبودن اقدام شورای نگهبان قانون اساسی در احراز صلاحیت نامزدهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی و ریاست جمهوری هدف این نوشته نیست؛ گرچه گویی شورای نگهبان قصد جدی در دفاع از نظر خود و تشریح اقدامات خود ندارد.

به هر حال صرف‏نظر از همه‏ی بحث‏های تئوریک، باید گفت برای نظام اسلامی بسیار زشت و غیرقابل پذیرش است که موضوعی که کاملا وجوه حقوقی دارد و همه‏ی ابعاد آن هم روشن است، به راحتی می‏تواند بهانه‏ی فشار گروه‏های سیاسی شود؛ و البته نباید فراموش کرد که عمق این ناپایداری به حدی است که در انتخابات ریاست جمهوری پیشین، دو نفر از نامزدهای رد صلاحیت شده با پیشنهاد رهبر انقلاب‏(یا شاید نظر ایشان و یا شاید حکم حکومتی) پای به مبارزات انتخاباتی گذاشتند.

شاید نتوان به راحتی برای این معضل جدی و در عین حال خنده‏دار راه‏حلی پیدا کرد؛‏ اما مطمئنا سکوت شورای نگهبان و نهادهای رسمی جمهوری اسلامی هیچ چیز را درست نمی‏کند؛ بلکه در عین سخت‏تر شدن کار شورای نگهبان، ممکن است سبب نارضایتی مردم هم بشود. واقع‏بینانه اگر نگاه کنیم، گرچه شاید خیلی وقت‏ها به هیچ گرفتن شبهه‏ها بهترین راه فرار باشد، اما این راهکار نمی‏تواند راه‏حلی درازمدت باشد.

البته با گشتی اندک در منابع خبری می‏توانیم دفاع‏های پراکنده‏ای از شیوه‏ی شورای نگهبان یافت؛ البته از سوی مراجع رسمی. آن‏چه جالب است این‏که روزنامه‏ها و نشریات و شخصیت‏های مدافع نظر شورای نگهبان، فعالیت و تلاشی غیرقابل مقایسه با شورای نگهبان در دفاع از روش این نهاد داشته‏اند در حالی که خود شورای نگهبان گویی هیچ‏گاه انگیزه‏ای جدی برای توجیه رفتار خود برای افکار عمومی نداشته است.

سادگی است اگر ادعاهای مخالفان شورای نگهبان را بی‏ارزش بدانیم؛ دست کم از جنبه‏ی اجتماعی. مخالفان نظارت استصوابی -درست یا غلط- حمایت بخش‏هایی از جامعه را پشت سر خود دارند. بخشی از جامعه که آن‏قدرها اندک نیستند. -برای درک بهتر موضوع می‏توانید تعداد رأی‏ها دکتر معین در انتخابات ریاست جمهوری پیشین را ببینید!-

به هر حال یقینا ما شاهد کم‏کاری یا دست‏کم بی‏انگیزگی شورای نگهبان بوده و هستیم؛ شورای نگهبانی که باید این توان را داشته باشد روش‏های خود در نظارت بر انتخابات را برای مردم جامعه بیان و تشریح و حتا درونی‏سازی کند. مشخص نیست دلیل این همه سکوت شورای نگهبان چیست؛ بدتر از سکوت آن‏که بعضی اوقات منتقدان یا سؤال کنند‏گان با پاسخ‏های از سر بی‏حوصلگی و یا حتا تند این شورا شده‏اند.

این انتظار از شورای نگهبان وجود دارد که صرف‏نظر از هر مخالفت و انتقادی، برای تبیین و تشریح سیر نظارت بر انتخابات برای افکار عمومی تلاش کند؛ بعید است نهادهای فرهنگی و از جمله صداوسیمای جمهوری اسلامی در این کار شورای نگهبان را یاری نکنند؛ گرچه شاید بتوان صداوسیما را هم مستقل از شورای نگهبان مورد انتقاد قرار داد.

امیدواریم در انتخابات پیش رو، شاهد شفافیت، پاسخ‏گویی و حوصله‏ی فراوان دستگاه‏های اجرایی و نظارتی انتخابات باشیم. 


نوشته شده در  دوشنبه 86/10/17ساعت  2:16 صبح  توسط  
  نظرات دیگران()

خوش به حال شاعرها...

حیف شد؛ همه‏ی حرفم را در اولین جمله‏ام گفتشاعرهای شعرمگو!م؛ گاهی وقت‏ها که شعر می‏خوانم، تنها چیزی که در درونم می‏یابم حسادت است؛ حسادت به آن شاعر.

آدم‏ها همیشه در اندوه چیزهایی هستند که ندارند؛ و من در اندوه توان شعر گفتنی که ندارم. گاهی وقت‏ها گاهی حرف‏ها را تنها می‏توان با صدای شعر فریاد زد. درست می‏گویم؟

تقدیم به همه‏ی آن‏ها که می‏توانند شعر بگویند: اعتراض مرا بپذیرید.

تمام کرده بودم؛‏ اما شاید باید این را هم اضافه کنم؛ تحمل نداشتن چیزهایی که حتا لحظه‏ای داشته‏ای‏شان، خیلی سخت‏تر و اندوه‏ناک‏تر از نداشتن چیزهایی است که هیچ‏گاه تجربه‏ی داشتن‏شان را نداشته‏ای...


نوشته شده در  شنبه 86/10/15ساعت  12:44 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

یکی از آرزوهای دست‏نیافتنی کودکی‏ام برف بود. چند بار از مادرم شنیده بودم که تا حالا این‏جا برف نیامده. همیشه دلم می‏خواست بدانم وقتی برف می‏بارد چه اتفاق تازه‏ای می‏افتد؛ یا شاید به این فکر می‏کردم که چه می‏شود توی روستای ما هم برف ببارد.

حسرت می‏خوردم که زمستان فصل تعطیلی مدرسه‏ها نیست؛ دلم می‏خواست یک بار هم که شده زمستان فصل تعطیلی مدرسه ها باشد تا بتوانیم جایی برویم که برف می‏بارد!

و امروز صبح که بعد از کلاس‏های تعطیل! داشتم برمی‏گشتم، همه‏ی لذتی که بیش از 10 سال پیش آرزویش را داشتم...


نوشته شده در  چهارشنبه 86/10/12ساعت  12:0 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

می‏خواهم کمی درباره‏ی... . عادت کرده‏ام به این‏جور مقدمه‏ها! ببخشید.

زبان مادری‏ام را دوست دارم؛ زبان که نه! گویش. شما بگویید همان لهجه! زادگاه مرا می‌توانید این‌جا ببینید(البته فکر نمی‏کنم چیز زیادی دست و بال‏تان را بگیرد!). روستایی با دو هزار نفر جمعیت. زبان مردم این روستا و چند روستای کوچک حوالی آن، گویشی است به نام محلی «اچُمی». البته این اسم متعلق به گویش مردم شهرستان لارستان فارس است که به دلیل تشابه زیاد با گویش این روستا، برای هر دو استفاده می‏شود؛ وگرنه تفاوت‏های اساسی‏ای میان این دو گویش وجود دارد.

معادل فعل «می‌روم» در گویش مردم لارستان، «اَچُم» است؛ که همین فعل در نام‌گذاری این گویش استفاده شده است.*

به دلیل این‌که قصدم از نوشتن این یادداشت، توصیف این گویش نیست، بیش از این توضیح نمی‌دهم اما برای نمونه، مضارع استمراری از مصدر گفتن را می‌نویسم: اِگَم(الف کسره دارد اما این کسره با کسره‏ی ‏فارسی تفاوت دارد و تا حد زیادی به فتحه نزدیک است؛ مانند تلفظ حرف اول زبان انگلیسی!)، اِگِی، اِگو، اِگِیم(تلفظ این فعل دقیقا مثل این است که به انگلیسی بگوییم: a game)، اِگی(دوم شخص جمع در این فعل با دوم شخص مفرد یکی است)، اِگِین(تلفظ این فعل هم دقیقا مساوی است با کلمه‏ی انگلیسیِ again).

شرایط تحصیلی‌ام به گونه‌ای بوده است که پس از اول دبیرستان در روستایم نبوده‌ام؛ البته تابستان سال‌های دوم و سوم دبیرستان از این قاعده استثنا می‌شود اما پس از آن حتا تابستان‌ها را نیز نتوانسته‌ام در روستایم باشم؛ و خوشبختانه این 6 سال دوری از آن‌جا نتوانسته لهجه‌ام را از من دور کند؛ گرچه در این مدت هم زیاد نتوانسته‌ام مستمرا به لهجه‌ی مادری‌ام صحبت کنم؛ اما هر بار که دو سه روزی را در کنار خانواده‌ام گذرانده‌ام خوشحال شده‌ام لهجه‌ام را از دست نداده‌ام!

دو سال دبیرستان را در دبیرستانی شبانه‌روزی در شهر لامرد گذراندم؛ گویش لامردی با زبان مادری‏ام کاملا تفاوت دارد و این در حالی است که فاصله‏ی لامرد تا روستای زادگاهم در حدود 70 کیلومتر است؛ جالب آن‏جاست که لامردی‏‏ها همان‏قدر می‏توانند لهجه‏ی مرا بفهمند که فارسی‏زبان‏ها! خب. علاوه بر آن دو سال، گذراندن پنج تابستان متوالی گرم و شرجی در لامرد، کمکم کرد تا زبان شیرین و جالب لامردی را یاد بگیرم. یکی از شیرینی‏های زبان لامردی این است که به سختی می‏توان با آن لطیف و رمانتیک سخن گفت؛ اما وقتی کسی به خودش زحمت می‏دهد! و لطیف سخن می‏گوید، شیرینی فراوانی دارد. بگذریم. در هر صورت لحظه‏هایی که لامردی حرف زدن کسی را می‏شنوم لحظه‏های لذت‏بخشی هستند!

و اما لهجه‏ی یزدی! نزدیک به پنج سال هم‏خوابگاهی بودن و هم‏نشینی با چند یزدی غلیظ ‏اللهجه توانسته است مرا به شدت به این لهجه علاقه‏مند کند. برای فهم دقیق غلیظ اللهجه بودن همین‏قدر بگویم که سه تن از این چهار نفر حتا حاضر نبودند به خاطر استاد هم که شده، حتا از غلظت لهجه‏ی خود کم کنند؛ و استاد بی‏چاره که هیچ چیزی از سخن گفتن اینان نمی‏فهمید، به دوستان این چند نفر متوسل می‏شد! و جالب‏تر این‏که آن سه نفر، نفر چهارم را تا حدودی خائن می‏دانستند که در کلاس‏ها به شیوه‏ی ایشان وفادار نیست و تا حدودی از غلظت لهجه‏ی یزدی‏اش کم می‏کند.

فکر می‏کنم همین‏قدر کافی باشد.

* این توضیح را شاید به این دلیل داده‏ام که دکتر شهبازی در یکی از یادداشت‏های روزانه‏اش به تناسب یک بحث سیاسی درباره وزیر کشور وقت(آقای موسوی لاری) سه اشتباه جالب کرده است! اول این‏که لهجه‏ی لاری را «عچومی» نوشته است؛ که درستش همان است که بالا نوشتم؛ دومین اشتباه این است که آقای موسوی لاری اساسا اهل لار نیست! و طبعا سومین اشتباه این است که لهجه‏ی ایشان هم «اچمی» نیست! تنها اتفاقی که افتاده، این است که آقای موسوی لاری در زمانی که این لقب به آخر نام‏شان اضافه شده، نماینده مردم لارستان در مجلس اول شورای اسلامی بوده؛ وزیر کشور دولت خاتمی اهل روستایی است که در زمان صدارت ایشان و به مدد تلاش های! ایشان تبدیل به مرکز شهرستان شد. چه قدر زیاد شد! 


نوشته شده در  دوشنبه 86/10/10ساعت  12:0 صبح  توسط  
  نظرات دیگران()

شاید نیازی به نوشتن این حرف‌ها نباشد؛ قرار است فردا چند ساعتی را در خیابان انقلاب تهران، نبش خیابان بهار، مجتمع فرهنگی اسوه باشیم.

عنوان این برنامه، اولین گردهم‌آیی سراسری مجامع وبلاگ‌نویسی است؛ البته به بهانه‌ی سالگرد فوت مرحوم حسن نظری.

بر اساس اعلام سایت ویژه‌ی این مراسم، حجت‌الاسلام پناهیان و انجوی‌نژاد از سخنرانان این مراسم خواهند بود. همه‌ی این‌ها بهانه‌ی گفتن این بود که من هم فردا آن‌جا خواهم بود؛ دست‌کم به یاد لحظه‌های اندکی که کنار هم بودیم...


نوشته شده در  یکشنبه 86/10/9ساعت  8:18 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]