سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

یا حسین ! دلی که هنوز طعم یقین را نچشیده چه می‏تواند به تو بگوید؟
جز اینکه کاش من هم بودم و در عاشورای تو شرکت می‏جستم!
و آن‏گاه قاضی‏ای از دل بر می‏خیزد و می‏گوید: خوب اکنون گفتن این حرف آسان است اما هنر آن است که در موقع آن، این چنین می‏گفتی!
یا حسین!
دعای عرفه‏ات را خواندم به راستی که تو را نشناخته بودم‏! مرا ببخش که تو را منحصر به نیم ظهر عاشورا می‏دیدم‏! و نمی‏دانستم که حسین 57 سال مثل یک انسان زیست‏! و مثل یک انسان که قرار بود خلیفه خدا شود شهید شد!
زندگی تو کمتر از شهادتت نیست اما شهادتت چیز دیگری است!
ما در موقع تذکار عاشورایت به درد بچه هایت و خواهرت گریه می‏کردیم اما ای کاش می دانستیم تو به چه گریه می کردی؟
آیا تو نمی دانستی کربلا قتلگاه توست؟
بچه هایت شدیدترین اذیتها را متحمل خواهند شد؟
یقین دارم که می دانستی!
پس این کدام عامل بود که تو را این‏چنین عاشق و شیدا کرده بود که وظیفه الهی‏ات را
انجام دهی؟

یا حسین! به راستی وقتی به زهیر بن قین نگاه کردی، با چشمانت و نگاهت به او چه گفتی که او چنین شد؟
ایا به او گفتی: زهیر! نمی‏آیی به بهشت پیروزمندان تاریخ! تا کی در فاصله مطبخ و بستر خواهی لولید! چند صد بشقاب غذا و چند ده توپ پارچه و اندکی جست و خیز برای ابقای نسلی مثل خود که نمی‏تواند هدفت را از «وجود» برآورد! پس بیا که روحم با تو سخن می گوید!

شاید هم هیچ چیز نگفتی! زیرا اگر چیزی گفته بودی، میگفتی! وشاید چیزی که می‏خواستی به او بگویی در قالب کلمات نمی‏گنجید!
در آرزوی آن روز که نیم‏نگاهی از همان نوع به من هم بیندازی تا شاید اگر هنوز آینه دلم اندکی جلا دارد به ابدیت متصل گردد!

چرا دیوانه!
حسین چرا عاشقانت دیوانه می نامند خود را؟ من می دانم!
همه اش به خاطر کمبود کلمه است! دیوانه از این لحاظ که عقل در این وادی در آن زیر می ماند - مردم عادی کسانی را که از قدرت تحلیل امور عادی بر نمی‏آیند دیوانه می‏نامند اما اگر کسانی هم باشند که عقل را (عقل جزیی) سخیف بدانند در مقابل چیزی والاتر از آن که آن وادی عقل کل است، باز به جهت کمبود کلمه آن‏ها را نیز دیوانه می‏نامند!
به این جهت ما خود را دیوانگان حسین می دانیم! و ای کاش کلمه این قدر در مقابل روح تنگ نبود و چیزی دیگر می‏گفتیم به جای «دیوانه حسین»

تنگ‏تر آمد خیـــــــــــالات از عدم
زان سبب آمد خیـال اسباب غم
باز هستی جهـــان حس و رنگ
تنگتر آمد که زندانــی است تنگ

***

یا حسین ! تو را عاشقم، آن‏سان که در قتل‏گاه خروشیدی، نه آن‏سان که خلقی تو را تشنه می‏بینند.
تو را به خاطر ایمانت که سرشاری بهار را شرمنده کرده است و عطشانی آگاهانه لب‏هایت که دریا را به خجالتی ابدی دچار نموده است و زلالی رسالتت عاشقم...


نوشته شده در  چهارشنبه 84/11/19ساعت  1:33 عصر  توسط احمدرضا زمانی 
  نظرات دیگران()

***

شگفتا

وقتی بود، نمی‏دیدم

وقتی می‏خواند‏، نمی‏شنیدم

وقتی دیدم که نبود‏، وقتی شنیدم که نخواند

چه غم‏انگیز است که وقتی چشمه‏ای سرد و زلال در برابرت می‏جوشد و می‏خواند و می‏نالد، تشنه‏ی آتش باشی و نه آب؛

 و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه‏ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید، تو تشنه‏ی آب گردی و نه تشنه‏ی آتش؛

 و بعد عمری گداختن، از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو می‏گداخت

 .: علی شریعتی :.


نوشته شده در  چهارشنبه 84/10/14ساعت  11:35 عصر  توسط احمدرضا زمانی 
  نظرات دیگران()

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بربلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک ...

.: شاملو :.
 

 


نوشته شده در  جمعه 84/9/25ساعت  2:6 عصر  توسط احمدرضا زمانی 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]