<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://fateh.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">باسيدعلي‏تافتح‏قدس‏ومكه</title>
	<link href="http://fateh.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Wed, 20 Aug 2008 19:48:59 GMT</updated>
	<author><name>حسن اجرايي</name></author>

	<openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>7</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:fateh.ParsiBlog.com/578270.htm</id>
<updated>Fri, 11 Jul 2008 15:05:00 GMT</updated>
<title type="text">براي وقتي ديگر</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;درست يا نادرست، خوب يا بد، دغدغه‏هاي سياسي و اجتماعي، بخش مهمي از دغدغه‏ها و آرمان‏هاي من است. اين وبلاگ هم همين‏طور. چرا كه اين وبلاگ انعكاسي از من است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند وقتي است نوشتن درباره چيزهايي كه به هر حال به سياست ربط دارد را در اين‏جا محدود كرده‏ام. درستش البته اين است كه بي‏خيال ِ نوشتن حرف‏هاي سياسي شده بودم؛ اما چند بار نتوانستم ننويسم. مثل چيزهايي كه درباره انتخابات نوشتم يا يادداشتي كه در سوم تير نوشته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خيلي وقت است از بازي بستن و حذف كردن وبلاگ حالم به هم مي‏خورد؛ اما اين‏جا هم دست‏كم تا زماني مشخص، جايي براي بروز اكثر دغدغه‏هاي من نيست. پس تنها راهي كه مي‏ماند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله! اين‏جا را تا پايان رياست‏جمهوري دكتر احمدي‏نژاد و رفقا، كنار مي‏گذارم؛ كنار مي‏گذارم به اين معنا كه چيزي نمي‏نويسم. همه چيز سر جاي خودش خواهد ماند.&amp;nbsp;به هر حال آدمي‏زاد به دنبال آرامش و راحتي است؛ و هر چه او را از آرامش و راحتي‏اش دور كند محكوم به مهجور شدن است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدايا!&amp;nbsp;بركات&amp;nbsp;ماه رجب را -مي‏خواستم بگويم-&amp;nbsp;از بندگانت دريغ نكن؛ اما بايد بگويم بركات اين ماه را بر بندگانت فرو ريز. دريغ كه نمي‏كني. &lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://fateh.ParsiBlog.com/578270.htm" title="براي وقتي ديگر" type="text/html" />
<author><name>حسن اجرايي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:fateh.ParsiBlog.com/574726.htm</id>
<updated>Tue, 08 Jul 2008 02:12:00 GMT</updated>
<title type="text">براي «عزيزه»</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;نمي‏دانم چرا امروز «عزيزه» گريبانم را گرفته است و حتا نمي‏گذارد بخوابم. بعد از اين همه روز، هنوز هم نتوانسته‏ام يا شايد حتا نخواسته‏ام از فضاي «&lt;A href=&quot;http://fateh.parsiblog.com/-491775.htm&quot;&gt;هزار خورشيد تابان&lt;/A&gt;» بيرون بيايم. هنوز دست‏كم روزي يك بار يك جاي زندگي مريم، ذهنم را پر مي‏كند. شايد بتوان گفت شيرين است يادآوري آن زندگي؛ اما تلخي و خشونت زندگي مريم و ليلا و رشيد و عزيزه و طارق خيلي بيشتر از شيريني آن است. آن قدر كه بايد از يادآوري لحظه‏هاي داستان فرار كني.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز رفته بودم مدرسه اسلامي هنر؛ براي&amp;nbsp;صحبت درباره‏ي&amp;nbsp;زمان دقيق كلاس‏هاي دوره‏ي تابستان. حرفي هم از هزار خورشيد تابان و بادبادك‏باز شد؛ دو رمان برجسته‏ي خالد حسيني. هر چه بود و هر چه گذشت، اين يادآوري‏ها مرا به ياد عزيزه انداخت. رشيد، ليلا را راضي كرده بود كه عزيزه را ببرند يك پرورش‏گاه كودكان بي‏سرپرست. جزييات را كنار مي‏گذارم. ليلا بعد از صحبت با مسئول پرورش‏گاه مي‏خواهد برود. عزيزه اما تازه فهميده است قضيه چيست و چه بلايي قرار است سرش بيايد؛ ترس و تشويش او با رفتن مريم و ليلا و قطع شدن ارتباط او با همه‏ي دل‏خوشي‏هايش شايد&amp;nbsp;سياه‏ترين لحظه‏ها را براي ليلا ساخت.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و چه دردناك و&amp;nbsp;دل‏آزار بود وقتي ليلا براي ديدن عزيزه‏اش مجبور بود رشيد را راضي كند همراهش بيايد؛ و رشيد درد پا را بهانه مي‏كرد. ليلا بارها به خاطر اين‏كه تنها بيرون آمده بود، لگد خورده بود، اما چاره‏اي نداشت. ديدن عزيزه به اين چيزها مي‏ارزيد. آن‏قدر كه&amp;nbsp;چند لباس روي هم بپوشد و هزار نقشه بچيند تا&amp;nbsp;بتواند از&amp;nbsp;ميان نيروهاي طالبان راهي براي رفتن به پرورش‏گاه بيابد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزيزه حـ.ـرام‏زاده بود؛ مانند مريم. اما... . كافي است. فكر كنم البته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گزارشي از «هزار خورشيد تابان» را مي‏توانيد &lt;A href=&quot;http://fateh.parsiblog.com/-491775.htm&quot;&gt;اين‏جا&lt;/A&gt; بخوانيد؛ و گزارشي از بادبادك‏باز را &lt;A href=&quot;http://tahani.parsiblog.com/561240.htm&quot;&gt;اين‏جا&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://fateh.ParsiBlog.com/574726.htm" title="براي «عزيزه»" type="text/html" />
<author><name>حسن اجرايي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:fateh.ParsiBlog.com/573020.htm</id>
<updated>Sun, 06 Jul 2008 14:24:00 GMT</updated>
<title type="text">دوکوهه از بالا</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;از گوشه‌ي خيابان راه مي‌روي. زمين را که نگاه مي‌کني، متوجه مي‌شوي ذهنت جاي ديگري است. جايي شايد مثل دوکوهه. و البته نه به اين اطلاق؛ بلکه شب آخر دوکوهه. به خودت يادآوري مي‌کني که در اولين فرصت بنويسي‌اش. اما يادت مي‌رود؛ بارها يادت مي‌رود و بارها باز به خودت يادآوري مي‌کني.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهاي انتهايي سال گذشته رفته بوديم مناطق جنگي. همه‌ي لحظه‌هاي چند روز را اگر فراموش کنم، آن شب را نمي‌توانم فراموش کنم. چه شب ساکتي بود. آن‌قدر ساکت که از سکوت و آرامش خودم تعجب کرده بودم؛ و هنوز هم در تعجبم از آن همه سکوت و آرامش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن شب به ماه ِ شب آخر دوکوهه اميد بسته بودم. اما ماه آن شب دوکوهه خيلي زود افول کرد. خيلي زود. و چه سرد شد وقتي ماه رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوکوهه از بالا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوکوهه دوباره از بالا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و چه ديدني است ديدن دوکوهه از بالا. و خوش به حال ماه ِ دوکوهه.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://fateh.ParsiBlog.com/573020.htm" title="دوکوهه از بالا" type="text/html" />
<author><name>حسن اجرايي</name></author>
</entry>

</feed>