1   2   3   4   5      >
   [آرشيو نشده ها]

راستش را بخواهيد اين چند روز که دست‏مان از اينترنت و اين‏ها کوتاه بود خيلي حرف‏ها بود که بايد مي‏نوشتم؛ يا دست کم ارزش نوشتن داشتند. اما گويي دسترسي نداشتن به اينترنت تنها يک بهانه بوده است.


اين حرف را مي‏خواستم آخر بزنم اما همين‏جا مي‏گويم. حرف‏هاي امسالم را نمي‏توانم با اين قالب مغموم بزنم. هر چه مي‏کنم نمي‏شود انگار. هر چه باشد قالب وبلاگ آدم به پيراهن مي‏ماند که اگر نو نشود به کار مهماني‏هاي اول سال نمي‏خورد؛ گرچه تن ما هنوز پيراهن جديد به خود نديده است!


يک هفته پيش از عيد را که همراه کاروان زيارت خاک‏هاي رنگين کربلاهاي ايران بوديم؛ اردوي راهيان نور ويژه‏ي وبلاگ‏نويسان که به همت دفتر توسعه‏ي وبلاگ ديني برگزار شده بود. گرچه کوتاه بود و تا حدودي هم برنامه‏هاي ستاد راهيان نور براي افراد زير 12 سال بود! اما به هر حال همان چند دقيقه‏اي که در فکه توانستيم رمل‏هاي آن‏جا را نشان پاهاي‏مان بدهيم، خود غنيمتي بود. همين که توانستيم دست‏کم سر و رويي در اروند خروشان بشوييم شايد براي‏مان بس بود. و شب آخر، بالاي آن ساختمان مخروبه‏ي دوکوهه؛ ذوالفقار که قابل وصف نيست...


لحظه شروع سال نو امسال گويي مي‏خواست همچون سال گذشته در شيراز سپري شود؛ اما هر چه بود و هر چه گذشت، لحظه‏ي تحويل سال خانه بودم؛ گرچه خبري از سفره‏ي هفت‏سين و اين چيزها نبود. بعد هم چند روزي گذشت تا روزهاي مسافرت نوروزي ما برسد. انگار قرار بود برويم مشهد. آن هم از مسير يزد. شب اول را در خانه‏اي قديمي و جالب؛ خانه‏ي پدربزرگ و مادربزرگ وبلاگ‏نويس شهير، حامد احسان‏بخش! گذرانديم؛ الحق که مهمان‏نوازي‏شان شرمنده کند انجمني را!


مشهد مقدس و زيارت امام رضاعليه‏السلام هم که جاي خود دارد. گرچه يک ساعت اول ورودمان به مشهد مقدس شايد براي‏مان ناخوش‏آيند بود اما پس از آن، همه چيز بسيار به‏تر از آن رخ داد که ما حتا تصورش را هم مي‏کرديم... . به هر حال امسال من متبرک به ياد شهدا و بوي کوي امام هشتم‏عليه‏السلام است؛ خوشحالم.


قرار است قالب را هم هر چه زودتر عوض کنم. با مظاهر براي آماده کردن طرح قالب بعدي صحبت کردم؛ با مهدي هم براي آماده کردن قالب. دعا کنيد زود آماده شود تا سال جديد اين‏جا هم آغاز شود! - خدا را چه ديديد شايد هم بي‏خيال قالب جديد شدم؛ يعني شايد مجبور شدم بي‏خيال شوم!-


حسن اجرايي  | يکشنبه 11 فروردين 1387 | 3:25 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

اعتياد هميشه بد است. اصلا اعتياد را وقتي به زبان مي‏آوري، يعني مي‏خواهي از پشيماني بگويي؛ وگرنه کسي اگر بخواهد به کاري افتخار کند، مي‏داند که نبايد قبول کند معتاد است.


آمديم بند بعد. تفاوت هم نمي‏کند اعتياد به چه باشد؛ چاي باشد يا تند سخن گفتن. لحظه‏هاي پيش از خوردن چاي، لحظه‏هاي خوبي است؛‏ لحظه‏هايي سرشار از اميد؛ شايد اميد به بي‏نيازي به از چاي!


اعتياد به چاي و يا حس نيازمند بودن به چاي از آن چيزهايي است که بايد دور ريخت؛ به همين شدت! گفت: «تا به حال فکر کرديد که چقدر بده به عنوان يه انسان به چيزاي بي جان وابسته باشيد؟» خب راست مي‏گفت. البته آن «که» اضافه است! اما سخن به جا و درستي است.


خيلي وقت است شروع کرده‏ام به کم کردن وابستگي‏ام به چاي. از امشب هم شروع کردم به کنار نهادن آن. دست‏کم تا زماني که اين احساس نياز ذلت‏مندانه! را بيرون کنم.


چاي تنها هم نيست البته! ليست بلند بالايي است. بگذاريد يکي ديگر از آن‏ها را اعتراف کنم. پيش از آن، بگويم که در اين وبلاگ به هر چه گفته‏ام و نوشته‏ام پايبندم و معتقد. يکي از اعتيادهايم در اين وبلاگ اين شده که گاه‏گاه تند حرف بزنم؛ تاکيد مي‌کنم بر روي کلمه به کلمه‌ي نوشته‌هايم فکر مي‌کنم و با اطمينان آن‌ها را مي‌نويسم اما بعضي وقت‌ها لحن نوشته‌هايم به گونه‌اي مي‌شود که تنها در بعضي مواقع استفاده مي‌کنم.


احساس مي‌کنم پيچيده شد. بعضي وقت‌ها در شرايطي خاص احساس نياز مي‏کنم تند و گزنده حرف بزنم؛ و اين آزارم مي‏دهد. فکر مي‏کنم اين هم مصداقي از اعتياد است؛ که بايد مانند همان چاي کنارش بگذارم. مخصوصا آن‏گاه که شخصا اميدي به شنيده شدن و تاثير داشتن يک نوشته ندارم. شايد يکي از دليل‏هاي برداشتن يادداشت پيشينم از روي وبلاگ، همين شبهه‏ي اعتيادي بودنش بود!


حسن اجرايي  | شنبه 27 بهمن 1386 | 1:12 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

شايد نيازي به نوشتن اين حرف‌ها نباشد؛ قرار است فردا چند ساعتي را در خيابان انقلاب تهران، نبش خيابان بهار، مجتمع فرهنگي اسوه باشيم.


عنوان اين برنامه، اولين گردهم‌آيي سراسري مجامع وبلاگ‌نويسي است؛ البته به بهانه‌ي سالگرد فوت مرحوم حسن نظري.


بر اساس اعلام سايت ويژه‌ي اين مراسم، حجت‌الاسلام پناهيان و انجوي‌نژاد از سخنرانان اين مراسم خواهند بود. همه‌ي اين‌ها بهانه‌ي گفتن اين بود که من هم فردا آن‌جا خواهم بود؛ دست‌کم به ياد لحظه‌هاي اندکي که کنار هم بوديم...



حسن اجرايي  | يکشنبه 9 دي 1386 | 8:18 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

متن يک وبلاگ را مي‏خوانم؛ به دلم مي‏چسبد، لذت برده‏ام و يا چيز جديدي آموخته‏ام؛ لينک صفحه نظرات را کليک مي‏کنم و اظهار شادماني مي‏کنم. وبلاگي ديگر را باز مي‏کنم و مي‏خوانم. نوشته‏اش خوب است اما چيزي ندارم بگويم؛ صفحه کامنت را اما باز مي‏کنم. کسي در وجودم مي‏گويد تو بايد ردپايي از خودت به جاي بگذاري، بالاخره وقت گذاشته‏اي و خوانده‏اي. البته توجيه‏هاي ديگري هم هست...


وقت‏هاي ديگري هم البته هست؛ اما وقتي پاي نوشته‏اي در يک وبلاگ چيزي مي‏نويسم، احساس آماتور مي‏کنم. فکر کنم تند رفتم؛ موقع نوشتن از اين مي‏ترسم که نکند اين حرف‏هايي که لازم ديده‏ام بنويسم، تنها براي اظهار وجود و اين حرف‏هاست. با خودم مي‏گويم اين چيزي که من دارم مي‏نويسم چه کمکي مي‏تواند به متن کند؟ نظر من چه ارزشي مي‏تواند براي ديگران داشته باشد؟


خيلي خوش‏حال مي‏شوم وقتي کسي پاي نوشته‏هايم چيزي مي‏نويسد که حرف‏هايم را مورد انتقاد قرار مي‏دهد؛ يا آن را از جنبه‏اي ديگر نگاه مي‏کند و درباره‏اش اظهار نظر مي‏کند؛ گرچه انتقاد شنيدن هميشه سخت است اما خيلي لذت‏بخش است که نوشته‏ات را کسي بخواند و به علاوه آن را به نقد بکشد.


احساس مي‏کنم خيلي وقت‏ها به جاي اين‏که وبلاگ‏نويسي يک ابزار براي گفتن حرف‏هاي‏مان باشد، خودش اصل شده است. اصل شده از اين جهت که بيش از نوشتن و نوشتن و نوشتن،‏ به کارهايي مي‏پردازيم که اصولا تاثيرگذاري بالايي ندارند.


 


حسن اجرايي  | جمعه 23 آذر 1386 | 7:26 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

تا مدتي نامعلوم اين‏جا را هفته‏اي يک بار آن هم ترجيحا چهارشنبه‏ها به روز مي‏کنم.


همين.


مي‏گويند اين نوشته من حاکي از ناراحتي است. در هر صورت مي‏گويند بار منفي دارد. آمدم بگويم وقتي مي‏نوشتم مشکل خاصي نداشتم و ... .


نمي‏دانم. شايد اصلا نبايد اين يادداشت را مي‏نوشتم.


حسن اجرايي  | دوشنبه 12 آذر 1386 | 9:21 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

دارم مي‏روم سفر. براي دو سه روز. البته نمي‏خواهم درباره اين بنويسم.



 


 


ديشب داشتم توي گوگل ريدر مي‏چرخيدم. کامنت‏ها را داشتم مي‏خواندم. عکس روبه‏رو را از آن‏جا گرفته‏ام.


نمي‏دانم چه نتبجه‏اي مي‏توان از اين عکس گرفت؛ ولي راهنمايي مي‏کنم؛ مي‏توانيد نتيجه‏گيري‏هايي درباره اعتماد عمومي به قوه فخيمه عدليه انجام دهيد؛ ايضا مي‏توانيد درباره رفتار جالب بعضي از حاميان سرسخت و بامزه دولت قضاوت‏هايي بکنيد. و ايضا مي‏توانيد فرهنگ کامنت‏نويسي را ياد بگيريد.


عجله دارم؛ ‏اندکي زياد! من الان قم هستم؛‏ ساعت 8 عسلويه خواهم بود. جاي‏تان خالي خواهد بود. نمي‏گويم چه خبر است!


 


حسن اجرايي  | چهارشنبه 7 آذر 1386 | 12:29 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

بي‏خيال جمله‏بندي و اين ادا و اطوارها. اگر مي‏بينيد چند روزي است اين‏جا چيزي نمي‏نويسم يا ننوشته‏ام؛ دليل خاصي ندارد. نوشتن من ذوقي است؛ از سر يک نياز دروني گاه زودگذر. ننوشته‏ام. خودم هم درست نمي‏دانم چرا؛ اما براي خودم اين‏گونه توجيه مي‏کنم که لابد آقاي ناخودآگاه من نيازي نمي‏بيند.


همين. البته فکر مي‏کنم يه خرده زيادي خودم را تحويل گرفته‏ام!


حسن اجرايي  | سه‏شنبه 6 آذر 1386 | 2:30 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

   1   2   3   4   5      >
   [آرشيو نشده ها]
صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل