1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]

1948. حساب که بکنيد،‍ يک آدم اگر سال 1948 به دنيا آمده باشد، الان بايد 60 ساله باشد. در يکي از همين روزها هم ممکن است بخواهند جشن تولد 60 سالگي براي اين آدم بگيرند. کسي هم نمي‏تواند مخالفتي بکند.


ما مخالفيم. مخالف 60 ساله شدن رژيم صهيونيستي که نمي‏توانيم باشيم؛ اما مي‏توانيم مخالف اصل وجود اين رژيم باشيم. و خيلي‏ها هم هستند که نه مخالف 60 سالگي رژيم صهيونيستي هستند و نه مخالف اصل وجودش. من آن‏قدر مخالفم که حتا حاضر نيستم به جاي رژيم صهيونيستي بگويم اسراييل. و بعضي آن‏قدر موافقند که حتا سرزمين‏هاي اشغال نشده‏ي فلسطين را هم اسراييل مي‏دانند.


تا جايي که همه مي‏دانند اختلاف در باورها و بينش‏ها جزء اساسي‏ترين تمايزات انسان و حيوان است. نمي‏توان به کسي خرده گرفت که چرا فلان جور فکر مي‏کند و در جشن تولد 60 سالگي فلان آدم شرکت مي‏کند يا نه؛ يا هر چيز ديگر. اگر هم حرفي هست، دوستانه و انساني بايد گفته شود. 


اين از اين. بعضي‏ها هستند که ما فکر مي‏کنيم بايد از حقوق ملت فلسطين دفاع کنند و نمي‏کنند. يا ما فکر مي‏کنيم بايد فلان کار را بکنند و نمي‏کنند. يا ما فکر مي‏کنيم لازمه‏ي -مثلا- مسلماني‏شان اين است که در جشن 60 سالگي تولد اسراييل شرکت نکنند و مي‏کنند. به نظر من اين هم مشکلي نيست. به هر حال ما قبول داريم که هر کسي مي‏تواند -درست يا غلط- تحليل متفاوتي داشته باشد. باورپذير است که -مثلا- امير قطر در صدر هيئتي بلندپايه در جشن شست سالگي تولد رژيم صهيونيستي شرکت کند. دست‏کم براي من که باورپذير است. هيچ چيز خلاف قاعده‏اي هم اتفاق نيفتاده است.


پس مشکل کجاست؟ مشکل از انتظارات ماست. يکي از بزرگترين مشکلات ما اين است که نمي‏خواهيم آدم‏هاي سياسي را با عمل سياسي‏شان بسنجيم. براي کشوري که در جريان اداره امور داخلي‏اش به شدت زير فشار دولت‏هاي خارجي است و شايد در بسياري جهات حتا ابزار سياسي آن‏هاست امري عادي است که در منافع آن‏ها شريک باشد.


من به همه‏ي دولت‏هاي عربي اين حق را مي‏دهم که در جشن 60 سالگي رژيم صهيونيستي شرکت کنند؛ بگذاريد اين‏ها با اين کارشان خودشان را و بينش سياسي‏شان را به نمايش بگذارند.


شما بگوييد آن‏ها مشکل دارند. ولي يک مشکل هم را ما بايد گردن بگيريم. اين درست است که دولت‏ها و اساسا حکومت‏هاي عرب ضعيف و سرخورده‏اند؛ و مهم‏تر از همه اين‏که دور از مردم خود زندگي مي‏کنند و به آن‏ها توجهي نمي‏کنند اما آيا ما توانسته‏ايم در اين سي سالي که از انقلاب گذشته است به آن‏ها بباورانيم که جدا شدن از شرق و غرب آن‏قدرها هم که فکر مي‏کنند بي‏چارگي و بدبختي ندارد؟


قبول نداريد که تنها مشکل نه! اما دست‏کم بزرگ‏ترين و مهم‏ترين مشکل اعراب، همين ترس از رويارويي با امريکا و غرب است؟ درست است که غيرت عربي ناياب شده است و اين‏ها به تماشاي ذلت و سرافکندگي برادران خود نشسته‏اند و حتا به رژيم صهيونيستي کمک‏هاي بزرگ و تاثيرگذاري مي‏کنند اما بايد ديد انگيزه‏هاي اعراب براي پشتيباني بي‏حد و مرز از رژيم صهيونيستي و منافع غرب چيست؟ آيا نمي‏توان اين انگيزه‏ها را خشکاند؟ مگر اين انگيزه‏ها نمي‏توانند سوريه را هم به سوي خود بکشاند؟


به راستي انگيزه‏هاي واقعي حاکمان عربي براي حضور در جشن شست سالگي رژيم صهيونيستي چيست؟ و چگونه مي‏توان آن‏ها را خشکاند؟


حسن اجرايي  | سه‏شنبه 24 ارديبهشت 1387 | 2:16 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

به سردار احمدي مقدم
فرمانده نيروي انتظامي جمهوري اسلامي


سردار زارعي هر کاري کرده است، شخصي بوده است و به خودش مربوط بوده است و اصلا چيزي نبوده و اصلا کار بدي نبوده و اصلا کار زشتي نبوده و خب شخصي بوده و هر کسي ممکن است هر کاري بخواهد بکند و اصلا چيزي نبوه به خدا. سردار زارعي چقدر کار خوبي کرده است. دستش درد نکند.


ما که حرفي نزديم؛ نيازي به تکذيب نبود که جناب سردار! کاش ايشان را از فرماندهي نمي‏دونم کجاي نيروي انتظامي هم برنمي‏داشتيد؛ بالاخره کاري نکرده بود که. بالاخره آدمي‏زاد است و هزار تا خواسته‏ي مشروع و انساني. و خب زندگي خصوصي هر کسي به خودش مربوطيت دارد. بالاخره درست است شما اگر نياز ببينيد، حتا موبايل بچه‏هاي مردم را هم مي‏گيريد و چک مي‏کنيد ولي زندگي خصوصي بعضي‏ها تقدس دارد و خب بالاخره شهروندان عادي که اهميتي ندارند.


زندگي خصوصي. چه حرفا. بالاخره ما که سر در نمي‏آوريم. آخر مي‏دانيد؟‏ بالاخره شما مي‏دانيد و ما نمي‏دانيم. بالاخره سردار زارعي براي خودش کسي است و مثلا کلي کلاس دارد.


بر و بچ سلام مي‏رسانند. بابت چند سال مسئوليت ايشان در برگزاري دوره‏هاي تامين امنيت اخلاقي جامعه از طرف ما از سردار زارعي بالاخره يک تشکري بکنيد. همين.


حسن اجرايي  | يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 | 5:12 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

هر کسي مي‏تواند و مي‏توانست در اردوي راهيان نور شرکت کند و همه‏ي آن‏چه من ديده‏ام و شنيده‏ام، ببيند و بشنود و درک کند. اين نوشته ممکن است براي برخي -دست‏کم- غير قابل پذيرش باشد؛ ضمن احترام به سليقه‏ي خوانندگان اين‏جا، مايلم ديده‏ها و شنيده‏هام را بدون کم و کاست اين‏جا بنويسم. گرچه گفتن اين چند جمله به معناي عدم استقبال از نظرات بقيه نيست.


در آن چند روزي که در اختيار يکي از ستادهاي راهيان نور ارتش بوديم که نام شهيد صياد شيرازي را بر خود داشت، قرار بود برنامه‏ها تا حد امکان با توجه به وبلاگ‏نويس بودن شرکت‏کنندگان در اردو باشد. يکي از رويدادهاي جالب و ايضا تاسف‏بار اين اردو، اجراي يک نمايش بياباني تک نفره در منطقه شرهاني بود. همان جا که معمولا آخرين برنامه‏ي ديدار از مناطق جنگ هشت ساله است؛ و ما روز اول توفيق زيارت آن‏جا را داشتيم؛ آن هم در آن باد... .


مرد، چيزي در دست داشت؛ يک مکعب مستطيل به طول و عرض يک برگ آسه و به قطر تقريبي 5 سانتي متر؛ که لاي چفيه پيچيده شده بود. روايت‏گري که تمام شد،‏ سر و صداي دعوت اين مرد شروع شد. به شيوه‏اي کاملا زننده همه را ترغيب مي‏کرد به تماشاي تئاترش برويم و ... . اصرار داشت اين نکته را تصريح کند که شبيه اين تئاتر را هيچ جا نديده‏ايم و زين پس هم هيچ جا نخواهيم ديد. به رسم ادب و همراهي نشستم. از ابتدا ابتذال(به معناي فرهنگ لغتي آن=ابتدايي و غيرحرفه‏اي و زرد!) و ناواردي در شيوه‏ي اجراي مرد به وضوح آزارم مي‏داد، بدتر از همه آن‏که در حين اجرا، اصرار داشت به ما ثابت کند و بباوراند که کارش کليشه‏اي نيست و مي‏خواهد حرف جديد و ناب بزند.


کم‏کم مقدمه را تمام کرد و وارد متن شد. حرف‏هايي زد تا ثابت کند الگوهايي که در جامعه‏ي ما هست، در شان ما نيست و از اين حرف‏ها. و بعد هم خواست با ديالوگ، سخنان غيرکليشه‏اي و نابش را موجه و مورد توافق جلوه دهد. با سعي و کوشش فراوان اکثريت تماشاگران را به بردن نام‏ها واداشت؛ خودش البته يکي دو تا اسم گفت تا بفهماند چه انتظاري از جمع دارد؛ خودش گفت امين حيايي و بقيه را همان‏گونه که مي‏خواست شنيد؛ اسم‏هاي بازيگران معروف و ... .


بعد از اين موفقيت بزرگ، نوبت شروع بخش دوم تئاتر بود؛ تا ما وبلاگ‏نويسان دور افتاده از فرهنگ شهادت را به راه راست هدايت کند و ارشادمان کند که «ما بايد شهدا را الگوي خودمان بدانيم نه بازيگرها و خواننده‏ها و غيره». تا يادم نرفته بگويم من هم اسم کسي را آن وسط‏ها فرياد کشيدم؛ و آن هم اسمي نبود جز نام زيباي قهرمان جلب توجه، استاد مسعود ده‏نمکي.


روند ادامه‏ي تئاتر هم‏چنان داشت به سمت باز کردن آن چفيه از دور آن قاب عکسي که توي دست مرد بود نزديک مي‏شد؛ و هر چه جلوتر مي‏رفت، بيش‏تر حالم از نگاه ابزاري حضرات به شهدا و دفاع مقدس به هم مي‏خورد. يعني آن مرد فکر مي‏کند اگر کسي در راه شهدا نباشد، با چند دقيقه تئاتر عاري از هرگونه هنرمندي به راه راست هدايت ‏مي‏شود؟!


تا آخر ننشستم و با يکي دو نفر ديگر رفتيم. تاسف‏بارتر آن‏که اين برنامه در وقت نماز ظهر و عصر انجام شد؛ و شايد جالب آن‏که وقتي هنگام وضو گرفتن داشتم به دوستي مي‏گفتم اين تئاتر بياباني را گويي براي دهه هفتاد تدارک ديده بودند؛ و يا براي نوجوانان 12 ساله‏ي گرفتار نشريات زرد، سيدجواد حسيني -که گويي مسئول طرح و برنامه ستاد شهيد صياد بودند- که همان‏جا مشغول وضو گرفتن بود، گفت برنامه‏ي خوبي بود و از اين‏ حرف‏ها.


به هر حال آن مرد لابد مي‏خواسته به وظيفه‏اي که -توهم کرده بوده- شهدا به گردنش نهاده‏اند عمل کند و با اجراي تئاتر بياباني -با آن حجم از ابتذال و سطحي‏بودن-، راه و ياد شهدا را ترويج کند؛ و ايضا همه‏ي آن‏هايي که تاثيري در روند موافقت با اجراي اين سيرک بياباني بي‏مزه داشته‏اند؛‏ سيرکي که يقينا هيچ تاثير مثبتي نداشته است؛ بلکه اگر کسي اندک ديد منفي نسبت به شهدا و انگيزه‏هاي جهاد در راه خدا داشته باشد، با ديدن اين‏چنين سطحي‏انديشي‏هاي مضحکي، دست‏کم اطمينان بيش‏تري مي‏يابد که انگيزه‏ها و عملکردهاي شهدا جز بي‏هودگي چيزي نبوده است؛ هم‏چون همان سيرک بي‏هوده‏ي بياباني.


دشمني عالمانه پسنديده‏تر است از دفاع جاهلانه.


حسن اجرايي  | يکشنبه 18 فروردين 1387 | 2:21 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

من قفل شکسته خريدم؛ هشت سال پيش. شما سعي کنيد اصلش را گير بياوريد. انصاف بدهيد سال 78 کار خيلي سختي بود گير آوردن نرم افزاري که معلوم نبود از کجا آمده و چگونه مي‏توان آن را به دست آورد. حتا هنوز هم بعد از اين همه وقت نمي‏توانيد اطلاعات درستي درباره‏اش به دست بياوريد!


درباره‏ي چه چيزي صحبت مي‏کنيم؟ نرم‏افزار قافله. دوم دبيرستان بودم. بخش‏هاي مختلفي داشت. اما براي من بيش‏تر سخن‏راني‏هاي رهبر انقلاب جذاب و دوست‏داشتني بود.


موضوع‏بندي‏هاي دقيق و کاربردي‏اي که در اين نرم‏افزار بر روي فايل‏هاي صوتي سخن‏راني‏هاي آيت‏الله خامنه‏اي و امام خميني انجام شده بود، استفاده از آن را بسيار جذاب‏تر کرده بود. علاوه بر دسته‏بندي‏هاي عمومي و سياسي که در اين بخش وجود داشت، دسته‏بندي‏هايي هم بود که به ياد ماندني بودند. يکي از اين دسته‏بندي‏هاي جالب توجه، شعرها و ضرب‏المثل‏هايي بود که ايشان در سخنان خود از آن‏ها استفاده کرده بودند.


يکي از اين شاهد مثال‏ها که بعد از اين همه وقت به يادم مانده است، درباره عبادت‏هاي ماست؛ که وقتي اندک عبادتي مي‏کنيم و اشکي مي‏ريزيم، با خود مي‏گوييم «اين منم طاووس عليين شده»...


يکي ديگر از دسته‏بندي‏هاي جالب اين سخنان، مناجات‏‏ها بود که يکي از زيرمجموعه‏هاي اين دسته‏بندي مربوط مي‏شد به فراز آخر سخنان رهبر انقلاب بعد از رخداد 18 تير: اى سيّد و مولاى ما! پيش خداى متعال گواهى بده که ما در راه خدا تا آخرين نفس ايستاده‏ايم. بزرگ‏ترين آرزو و افتخار بنده اين است که در اين راهِ پُرافتخار و پُرفيض و پُربهجت، جان خودم را تقديم کنم.


يکي از سخن‏راني‏هاي جالب‏توجه آيت‏الله خامنه‏اي که در اين نرم‏افزار آمده بود، صحبت‏هاي ايشان درباره‏ي حافظ در کنگره‏ي بزرگداشت حافظ بود که -اگر اشتباه نکنم و آقاي ذهنم درست فکر کند- در سال 67 ايراد شده است.


گرچه در اين سال‏ها نرم‏افزارهاي زيادي ديده‏ام و استفاده کرده‏ام؛ اما از هيچ نرم‏افزاري به اندازه‏ي قافله لذت نبرده‏ام. البته چيزهاي به درد بخور ديگري هم اين نرم افزار دارد که فکر مي‏کنم همين اندازه که گفتم کافي باشد.


چيزي که يادم رفت و فکر مي‏کنم لازم باشد بگويم وجود حجم قابل توجهي از سخنان رهبر انقلاب درباره‏ي تاريخ روشنفکري ايراني در اين نرم افزار است. شايد لازم باشد!


حسن اجرايي  | شنبه 20 بهمن 1386 | 7:39 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

بخواهيد قبول کنيد يا نکنيد، مجموعه‏ي دست‏آوردهاي انقلاب اسلامي در تاريخ سياسي دنيا بي‏نظير است. مي‏گويم انقلاب اسلامي نه جمهوري اسلامي يا نظام اسلامي. انقلاب به سرانجام رسيد. شايد هزار بار بهتر از آن چيزي که انقلابيون در ذهن‏شان تصوير کرده بودند. انقلابيون توانسته بودند با خشونت حداقلي همه‏ي ارکان حاکميت را در دست بگيرند و آن را از اعتبار ساقط کنند.


شايد من بايد خيلي آسان و ساده بگويم دست‏آورد اساسي انقلاب اسلامي، قانون اساسي و پايبند کردن نظام به قانون اساسي است اما اين از آن چيزهايي است که دست کم در اين دوره و زمانه کم پيدا مي‏شود. البته منکر همه‏ي ضعف‏ها و مشکلات موجود در جمهوري اسلامي ايران نمي‏توان بود اما وجود عنصري به نام قانون اساسي و مهم‏تر از آن ضمانت اجراي آن از آن دست چيزهايي است که بايد هميشه شکرگزار آن بود.


درست است که جمهوري اسلامي بعد از گذشت نزديک به سي سال از انقلاب، هنوز نتوانسته است به شيوه‏اي يکپارچه و منسجم همه‏ي زير و بم مديريتي کشور را در دست بگيرد و براي آن برنامه داشته باشد، اما به هر حال دست‏آوردهايي از جمله قانون اساسي چيزي نيست که با اين نوع مشکلات کم‏رنگ شود.


شوراي نگهبان قانون اساسي دست کم از نظر حقوقي و تئوريک، مرجعي است براي ضمانت اجرا و پايبندي نظام اسلامي به قانون اساسي و شريعت اسلامي. با همه‏‏ي انتقادهايي که هر شهروند جمهوري اسلامي مي‏تواند به عملکرد هر دستگاه و نهادي داشته باشد اما واضح است که وجود اين‏چنين نهادهايي بيش و پيش از همه، به نفع قانون‏گرايي و قانون‏مندي است.


شوراي نگهبان يک مثال است.


و اما آسيب جدي و غيرقابل انکاري که وجود دارد و گاهي وقت‏ها به شدت سر بلند مي‏کند، اين است که مسئولان احساس تقدس به‏شان دست مي‏دهد و فکر مي‏کنند هر کاري مي‏توانند بکنند و بعد بگويند ما انقلاب کرده‏ايم، ما وقتي انقلاب کرديم شما کجا بوديد، و از اين دست حرف‏هاي صد تا يه غاز.


بله آقاجان! شما درست مي‏گوييد. شما با درجه‏ي خلوص هزار درصد رفتيد انقلاب کرديد و همه چيز درست شد،‏ اما شما را به خداي‏تان قسم، اجر معنوي‏تان را از خدا طلب کنيد و به مردم که مي‏رسيد فقط پاسخگو باشيد. راست و حسيني اگر مي‏خواهيد با اين اداها مردم را سر کار بگذاريد همان بهتر که يک آدم سکولار بيايد کار کند و مردم هم راضي باشند.


يک خواهش هم از صداوسيماي عزيز دارم و آن اين‏که شما را به هر کسي دوستش داريد قسم اين همه نرويد توي خيابان و از اين و آن، سوال تاريخي «آيا شما هم در راهپيمايي عظيم 22 بهمن شرکت مي‏کنيد؟ چرا؟» را از مردم نپرسيد. دست کم ظاهر اين سوال را عوض کنيد. مي‏توانيد بپرسيد چه فايده‏اي دارد ما برويم در راهپيمايي 22 بهمن شرکت کنيم. اين همه سوال اصلا.


حسن اجرايي  | سه‏شنبه 16 بهمن 1386 | 12:40 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

بچه‌تر که بوديم شايد دهه‌ي فجر پررنگ‌تري داشتيم؛ دهه‌ي فجري که دست‌کم مي‌شد تغييرات محسوسي ديد. روستاي‌مان برنامه‌ريزي جالبي براي برگزاري جشن‌ها و مراسم‌هاي اين روزها داشت؛ هر روز تنها يک جا جشن برگزار مي‌شد و تقريبا همه‌ي اهالي روستا آن‌جا جمع مي‌شدند. مدرسه‌هاي ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان که هر کدام دو تا بودند؛ به اضافه‌ي يکي دو مسجد و حسينيه و روز آخر هم که هميشه مراسم در گلزار شهدا برگزار مي‌شد؛ و مي‌شود.


البته اين‌ها چيزهايي بود که پراکنده به ياد داشتم؛ شايد دقيق نباشد؛ به هر حال آن روزها و حتا تا اول دبيرستان که در روزهاي دهه‌ي فجر مي‌توانستم آن‌جا باشم، به وضوح مي‌شد ديد که جشن‌هاي دهه‌ي فجر به نوعي سلسله‌اي مراسم سالانه است که همه را دور خود جمع مي‌کند؛ و با اين‌که معمولا اين‌گونه جشن‌ها در مدرسه‌ها برگزار مي‌شد اما همه در برگزاري آن همکاري مي‌کردند.


خب. چند سالي هست که اطلاع دقيقي از حال و هواي اين روزهاي آن‌جا ندارم.


کسي هم سن و سال من اگر ساکن تهران باشد، احتمالا مي‌تواند از پدر و مادرش خاطره‌هايي از روزهاي انقلاب بشنود؛‌ اما اطلاعات امثال من درباره‌ي انقلاب از کودکي و نوجواني تنها مي‌توانسته با خواندن شکل بگيرد. تا يادم نرفته بنويسم که دوم راهنمايي بودم که رماني خواندم با نام «زمستان سبز» نوشته‌ي خانم نورا حق‌پرست.


روستايي دو هزار نفري را تصور کنيد که بخش کوچک اما تاثيرگذار و ثروتمندي از آن، نظام شاهنشاهي را بر نظام اسلامي ترجيح بدهند و ابايي هم از بر زبان آوردن و اظهار عقيده‌ي خود نداشته باشند. تصور کنيد يکي از اينان که تا چند روز يا چند ماه پيش حق خود مي‌ديد فلاني را مجبور کند براي -مثلا- شخم زدن زمين‌هايش آماده به خدمت باشد، وقتي از او درخواست مي‌کند، با مخالفت تند او مواجه شود؛ باز تصور کنيد اين قضيه دنباله پيدا کند و تا آن‌جا کشيده شود که اين چند خانوار محدود اما ثروتمند مجبور به رها کردن خانه‌ي خويش و ادامه‌ي زندگي در يک روستاي جديد شوند. و اسم روستاي جديد خودشان را هم بگذارند «آزادگان». همه‌ي اين‌ها را با اين پيش‌فرض تصور کنيد که قرار نيست خوني ريخته شود و خشونتي در کار باشد.


همين. تنها به اندازه‌ي گفتن يک روايت تاريخي.


پراکنده‌گويي‌ام را ببخشيد؛ اما همين‌ها را براي گفتن داشتم.


پيروزي انقلاب اسلامي. شکرگزار باشيم.  


حسن اجرايي  | يکشنبه 14 بهمن 1386 | 1:6 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

باز هم انتخابات. باز هم تندي و بدخلقي و بددهني.


بچه که بودم از چانه‌زني بدم مي‌آمد. هنوز هم همين‌گونه‌ام. ولي نمي‌دانم چرا لازم است براي -مثلا- تهران رفتن يک ربع چانه بزنيم تا کرايه‌ي -مثلا- چهار هزار توماني را به دو هزار و پانصد تومان برسانيم؛ آيا نه اين است که يا راننده زياده‌خواه و طماع است و يا ما ناخن‌خشک و خسيس؟ جز اين دو احتمال چيزي در ميان است که من نمي‌دانم؟


جدي‌ترين و قانون‌مندترين رخداد سياسي کشور در حال روي‌دادن است. اما به وضوح مي‌توان بازي‌هاي بي‌هدف و بي‌ارزش سياسي را ديد که بي‌شک حداقل نتيجه‌ي آن، بي‌اعتمادي به روند اجراي قانون است.


من هنوز از چانه‌زني چندشم مي‌شود. نمي‌فهمم. يک نفر آدم يا صلاحيت نمايندگي مجلس را دارد يا ندارد. فکر مي‌کنم بهتر اين است که بنشينيم و تماشا کنيم ببينيم چه مي‌شود اما يک جاي کار مي‌لنگد. البته خيلي واضح است که ممکن است اشتباه‌هايي پيش بيايد که با يک توضيح يا يک مراجعه يا تماس يک آدم بزرگ‌تر قابل حل باشد اما آن‌چه ما مي‌بينيم يک اپيدمي در حال گسترش است.


به ثبت‌نام کننده‌ي محترم يا محترمه يا غيرمحترم يا غيرمحترمه گفته مي‌شود شما به درد نمايندگي مجلس نمي‌خوري؛ بهتر است بروي پي کارت. البته فکر نکنم به همين شدت گفته شود! بعد مشترک مورد نظر بايد بدود دنبال اين و آن؛ يا مراجعه کند به اين‌جا و آن‌جا تا بالاخره ثابت کند که صلاحيت دارد و آدم خوبي است و آن حرف‌هاي بدي که زده است در دوران جاهليت بوده و چيزي توي دلش نبوده! و از اين حرف‌ها...


و اين همان چيزي است که در جمهوري اسلامي، يک سنت پايدار شده است. يک سايت اينترنتي را فيلتر مي‌کنند. يک ايميل براي پيگيري وجود دارد که به همين زودي‌ها هم جواب نمي‌دهد؛ و تازه آن يارويي که اين ايميل به دستش مي‌رسد واسطه است؛ گويي حضرات تعيين مصاديق چلاغ چلاق تشريف دارند. همين سايت پارسااسپيس را جهت نمونه ببينيد؛ که چند روزي است به دست سربازان رسما ... ِ جنبش سانسورخواهي مخابراتي به دست جمله‌ي مقدس "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان‌پذير نمي‌باشد‌." سپرده شده است تا حامل پيام ... ِ جنبش سانسورخواهي مخابراتي باشد.


بگذريم. حالا آن برادر يا خواهر محترم يا محترمه يا غيرمحترم يا غيرمحترمه مي‌تواند به کميته‌ي تعيين مصاديق نامه بنويسد و شايد بعد از يکي دو هفته بتواند به آن‌ها ثابت کند که کار بدي نکرده است و بچه‌ي خوبي است. خب. اصلا بحث سر اين نبود. چانه‌زني براي من بي‌معني است؛ آن‌هم وقتي قانون هست.


من به شوراي نگهبان اعتراض دارم؛ سر رشته‌اي درباره‌ي اصل تاييد يا ردصلاحيت ندارم اما اين را مي‌دانم که روند فعلي که به چانه‌زني‌هاي مهدي براي دربست کردن ماشين مي‌مانَد، بايد درست شود؛ درست شدنش هم به اين است که شوراي محترم نگهبان مثل بچه‌ي آدم کارش را انجام بدهد؛ البته با دقت و ظرافت؛ که لازم نباشد مثل قطره‌چکان عمل کند و به چانه‌زدن‌هاي بي‌مزه‌ي اين و آن، مهر صلاحيت بر چهره‌ي افراد بزند.


خدايا! همه‌ي نهادهاي حاکميتي ما، که کار کردن خالصانه را بهانه‌اي براي ساکت نشستن و توجيه نکردن جامعه مي‌دانند،‌ خوب بفرما.


حسن اجرايي  | چهارشنبه 10 بهمن 1386 | 2:59 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]
صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل