1   2   3   4      >
   [آرشيو نشده ها]

سوم دبيرستان بودم. نمي‏دانم چرا چند وقتي است با کلمه‏ي اولم نمي‏توانم ادامه بدهم.


گاهي دچار يک بلا مي‏شوي؛ و آن بلا با آن که بسيار بزرگ است، تو را تکان نمي‏دهد؛ نه به اين دليل که تحمل زيادي داري و به اين راحتي‏ها از پا نمي‏افتي؛ بل از ان رو که نمي‏فهمي؛ به اين دليل که درک نمي‏کني چه بلايي سرت آمده و خودت خبر نداري.


سوم دبيرستان که بودم دو تا از اين بلاهاي بزرگ سرم آمد و نمي‏فهميدم. حجم اين بلا را درک نمي‏کردم؛ البته تقصيري نداشتم؛ هيچ تقصيري. به هر حال فکر نمي‏کنم حتا قطره اشکي ريخته باشم آن روزها. آن روزها گذشت و من ماه‏ها و شايد سال‏ها بعد حجم درد و بلاي آن روزها را درک کردم؛ گرچه شک ندارم هنوز هم خوب نفهميده‏ام.


اما امروز کسي را ديدم که گرفتار اين بلا بود؛ خودم هيچ تجربه و فهم کامل و دروني‏اي از اين درد نداشتم. اما حجم اندوه و دردي که از آن سوي کلمه‏ها -يي که شايد ناخودآگاه مي‏آمد- روانه‏ي من مي‏شد، آن‏چنان مرا در شعاع آن درد قرار داد که حتا بيش از آن دو بلاي هفت سال پيش روح و جانم را آزرد.


و اکنون من داغ‏دارم. گرچه امروز و ديروز و هفته‏ي پيش بلايي نچشيده‏ام. اما همين درک اندکي که از حجم اندوه کسي ديگر داشتم، کافي بود تا داغ‏دارتر از هفت سال پيش باشم. و شايد امروز به‏تر از هر روزي و به‏تر از هر وقتي توانستم حتا آن دو داغ بزرگ را درک کنم.


«در بياباني دور...


...


خفته در خاک کسي...»


حسن اجرايي  | چهارشنبه 21 فروردين 1387 | 1:12 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

امروز چندم اسفند است؟


مهم نيست. مهم اين است که سال من روزها است تمام شده است؛ امسال من.


حرفي نيست براي گفتن.


...


تو نمي‏خواهي...


نه!


تو عاشق لبخندهاي من نيستي. نيستي.


... 


حسن اجرايي  | سه‏شنبه 21 اسفند 1386 | 10:10 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

خوش به حال شاعرها...


حيف شد؛ همه‏ي حرفم را در اولين جمله‏ام گفتشاعرهاي شعرمگو!م؛ گاهي وقت‏ها که شعر مي‏خوانم، تنها چيزي که در درونم مي‏يابم حسادت است؛ حسادت به آن شاعر.


آدم‏ها هميشه در اندوه چيزهايي هستند که ندارند؛ و من در اندوه توان شعر گفتني که ندارم. گاهي وقت‏ها گاهي حرف‏ها را تنها مي‏توان با صداي شعر فرياد زد. درست مي‏گويم؟


تقديم به همه‏ي آن‏ها که مي‏توانند شعر بگويند: اعتراض مرا بپذيريد.


تمام کرده بودم؛‏ اما شايد بايد اين را هم اضافه کنم؛ تحمل نداشتن چيزهايي که حتا لحظه‏اي داشته‏اي‏شان، خيلي سخت‏تر و اندوه‏ناک‏تر از نداشتن چيزهايي است که هيچ‏گاه تجربه‏ي داشتن‏شان را نداشته‏اي...


حسن اجرايي  | شنبه 15 دي 1386 | 12:44 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

 - مُروا شه خُت بو!


 - از ما ديگه گذشته!


حسن اجرايي  | يکشنبه 18 آذر 1386 | 12:31 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

يه ذره هم به تحمل من نگاه کن؛ فقط يه ذره!
حسن اجرايي  | چهارشنبه 16 آبان 1386 | 11:42 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

هر چه جلوتر برويم، پيچيدگي‏هاي زندگي بيش‏تر مي‏شود...


حالم حرف اضافه هم مي‏خورد.


حسن اجرايي  | سه‏شنبه 15 آبان 1386 | 10:35 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

گاهي وقت‏ها ...


نه. مقدمه‏چيني بي مقدمه‏چيني.
امروز نماز عيد سعيد فطر را در ميدان نقش جهان اصفهان خواندم؛ اما آن‏جا نبودم.
سه سال پيش در سرمايي استخوان‏سوز با دو سه نفر از دوستان راهي تهران شديم؛ براي نماز عيد.


گرچه هوا خيلي سرد بود. خيلي. اما هر سختي و حتا بلايي ارزشش را داشت.
امروز توي نماز عيد فطر به ياد آن روز افتادم. به ياد آن روز که تنها به شوق ديدار آقا آن هم از آن فاصله، راهي مصلي شدم-شايد بايد مي‏گفتم شديم-.


روزگار سختي است. همه چيز سخت مي‏گذرد. بدي‏ش آن‏جاست که حتا گل‏ها هم نمي‏توانند اشک‏ها را دور کنند. حتا موسيقي آواز پرندگان ناژوان هم نمي‏تواند و نتوانست کاري از پيش ببرد.
خيلي وقت است که گوشم و دلم موسيقي شاد را پس مي‏زند. غم‏ناکش را البته خيلي دوست دارد؛ اما نبايد بشنوم. همه چيز گويي مي‏خواهند خاطره‏هايي دردناک را يادآوري کنند.


نماز عيد سعيد فطر. به آن دخترک 5-6 ساله گفتم «تو نمي‏خواي نماز بخوني؟!» سر بالا انداخت که «نه!» با همان شيطنت بچه‏گانه گفتم «خوبه ها!». او هم خنديد.
توي نماز چه جاها که نرفتم! حالم از اين همه پيچيدگي روزگار به هم مي‏خورد. مي‏توانيد «ر» را به سکون يا فتح بخوانيد. مي‏دانم وقت خوبي براي غر زدن و نق زدن نيست اما چاره‏اي جز گفتن ندارم.
تنها که باشي تازه مي‏فهمي نوشتن چه نعمتي است. اما چه فايده. نوشتن هم خيلي وقت است که مستي زودگذر شده است.


کاش از اين تنهايي خُردکننده و سستي‏آور مي‏رهاندي‏ام.


البته شما زياد سخت نگيريد. دوست دارم يه بار ديگه آقا رو ببينم. حتا اگه شده توي يکي از اين جلسات ديدار عمومي.
شايد اين آشوب را او دوا کند.


حسن اجرايي  | شنبه 21 مهر 1386 | 10:39 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

   1   2   3   4      >
   [آرشيو نشده ها]
صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل