1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]

سر هم کردن کلمه‏ها حوصله مي‏خواهد. خلاصه‏ي حرف اين‏که دولت دوم خرداد، با بهره بردن از قابليت‏هاي رسانه‏، فضاي جامعه را به سمت گفتمان اصلاح‏طلبي کاناليزه کرد و همه را مجبور کرد درباره آن حرف بزنند و حتا اگر شده مخالفت خود را ابراز کنند. درست است آن‏ها از هر راهي براي تزريق عقايدشان به جامعه استفاده کردند و هيچ بداخلاقي تجربه نشده‏اي باقي نگذاشتند، اما به هر حال هوشمندي‏شان را بايد ستود.


چرا دولت اسلامي در همه‏گير کردن گفتمان عدالت‏طلبي و اسلام‏خواهي موفق نبوده است؟ کاش دولت نهم يک دهم اهالي دوم خرداد، به فکر افزايش سرمايه اجتماعي بود. خواهش مي‏کنم کسي نيايد اين‏جا و اين حرف‏ها را به حساب انتقاد و بددهني به دولت بگذارد.


حسن اجرايي  | چهارشنبه 12 تير 1387 | 12:34 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

به نظر من که دارد؛‌ اما شايد به نظر کسي ارتباطي با رخ‌دادها و شرايط زماني اين روزها نداشته باشد نوشته‌اي که چند روز پس از مراسم تنفيذ رييس‌جمهور دولت نهم، اين‌جا نوشتم.


در آن يادداشت، پنج نکته است که دوست دارم به مناسبت سالروز انتخاب دکتر احمدي‌نژاد به رياست جمهوري اسلامي ايران، دوباره آن‌ها را اين‌جا بياورم.


توجه کنيد که اين جمله‌ها را سوم شهريور 84 نوشته‌ام؛ عنوان اين يادداشت هم همان عنواني است که براي آن يادداشت انتخاب کرده بودم.


1- تا يکي دو سال پيش براي آن‏که کم‏کاري‏هاي مسئولان اجرايي کشور به پاي کل نظام نوشته نشود مجبور بوديم عدم ‏وظيفه‏شناسي مسئولان مياني را عامل ناکارآمدي سامانه اجرايي کشور معرفي کنيم.


2- تمام شد.


3- من به احمدي‏نژاد راي داده‏ام و وظيفه اوست که تحت هر شرايطي به وعده‏هاي خويش عمل کند.


4- قرار نيست من(و امثال من به عنوان جزئي از مردم)، با خادم خودم مهربانانه و عاشقانه -به سبک‏ دخترکاني ‏که ‏در سال‏هاي ‏ابتدايي ‏دولت‏ سيدمحمدخاتمي‏، عاشقانه ‏به ‏رئيس‏جمهورشان ‏نامه‏هاي محبت ‏و مهرباني ‏‏مي‏نوشتند- به سخن بنشينم.


5- با وزرا و همه خادمان ميان‏دستي و پايين‏دستي سامانه اجرايي نظام هيچ کاري ندارم و کوچک‏ترين اشکالي را که در کارشان ببينم، در کارنامه محمود احمدي‏نژاد خواهم نگاشت.


پايان آن نوشته! و ايضا اين نوشته!


يادم رفت! اين هم نشاني مستقيم آن نوشته!


حسن اجرايي  | دوشنبه 3 تير 1387 | 6:13 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

تقديم به همه‏‏ نه! تک تک معلم‏ها يا شايد انسان‏هايي که با پاييز آشنايند و از بهار مي‏سرايند -قيد احترازي است-:


 


يک گل براي معلم


حسن اجرايي  | پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 | 2:1 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

ادبيات فارسي در خبرگزاري‌ها و سايت‌هاي ايراني به شدت مهجور است.  انگار زباني که در خبرگزاري‌ها و سايت‌هاي خبري مي‌بينيم اصولا زبان ديگري است.


شنيده بوديم زبان پهلوي در زمان حاکميت ساسانيان بر ايران زباني درباري و ديواني بوده و به خاطر سنگيني و ثقيل بودن آن، مورد استفاده‌ي مردم نبوده است. هيچ شکي نيست که ادبياتي که امروز در برنامه‌هاي رسمي صداوسيما، بخش‌هاي خبري، سايت‌هاي خبري و خبرگزاري‌هاي رسمي استفاده مي‌شود تا حدود زيادي ثقيل است و بي‌شک در مکالمه‌هاي کاملا رسمي و دولتي هم از اين ادبيات استفاده نمي‌شود؛ چه برسد به مردم!


شخصا هر گاه به اين‌گونه صفحه‌ها در اينترنت وارد مي‌شوم از اين ادبيات جالب و منحصر به فرد خنده‌ام مي‌گيرد. انگار مخاطب‌هاي اين صفحه‌ها کساني‌اند که نبايد با زبان مردم خبر بخوانند؛ جالب اين‌جاست که اين خبرگزاري‌ها و سايت‌هاي مشابه، به زبان معيار و رسمي هم قانع نيستند و -شايد براي مهم جلوه دادن خود و اخبارشان- از ادبياتي استفاده مي‌کنند که دل هر انسان آزاده‌اي را به درد مي‌آورد!


عمق تراژيک اين واقعه آن‌جاست که وقتي گزارش‌گران راديو يا تلويزيون به سراغ مردم مي‌روند تا از آن‌ها درباره‌ي موضوعي بپرسند، دست و پاي‌شان را گم مي‌کنند و انگار واجب مي‌بينند با همان ادبيات بامزه‌ي مجري‌هاي صداوسيما سخن بگويند؛ و اين مي‌شود که مردم در مصاحبه‌هاي تلويزيوني آن قدر کليشه‌اي و شعاري حرف مي‌زنند که اولين احتمالي که به ذهن مي‌آيد اين است که از قبل هماهنگ کرده‌اند که دقيقا همين جمله‌ها را بگوييد. بابت استفاده از اين‌همه «که» شرمنده‌ام!


هشدار مي‌دهم! هر چه زودتر دست از اين ادبيات بنجل عقب افتاده‌ي عصر قجري برداريد؛ اي همه‌ي خبرگزاري‌هاي بامزه‌اي که در حال به گند کشيدن زبان فارسي و ادبيات معيار هستيد! نيازي هم به مثال نيست؛ همه‌شان همين‌اند.


حسن اجرايي  | يکشنبه 8 ارديبهشت 1387 | 1:39 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

ممکن است خواندن اين نوشته حال‏تان را به هم بزند؛ خاطره‏اي است که حتا يادم نيست چه سالي رخ داده است؛ گرچه به هر حال شکي نيست بين سال‏هاي 77 تا 79 بوده است.


چند روزي از آغاز سال نو گذشته بود. چاره‏اي نبود چند روز اول سال نو را روستا بمانيم و بعد راه بيفتيم. اولين بار بود مي‏خواستيم برويم مناطق جنگي. همه اولين بار بود مي‏رفتيم؛ گرچه پدرم ماه‏ها سابقه‏ي حضور در جبهه داشتند اما به هر حال مناطق جنگي را پس از جنگ نديده بودند. آشنايي داشتيم که ساکن آبادان بودند. يادم بود بچه که بودم، از روستاي‏مان رفته بودند آبادان و خيلي وقت بود نديده‏ بودم‏شان. به هر حال رسيديم آبادان و رفتيم خانه‏شان. قرار بود فرداي آن روز، با هم برويم زيارت شلمچه.


يک پاترول داشتيم؛ خودمان هم به اندازه‏اي بوديم که تويش جامان نشود! وسايل توي ماشين را خالي کرديم تا جاي بيشتري داشته باشيم. به هر حال رفتيم؛ غذاي ظهر را قبل از اين‏که راه بيفتيم،‏ مادران عزيز آماده کرده بودند و توي قابلمه آماده بود؛ در قابلمه هم به عکس گذاشته شده بود! تصور کنيد لطفا!


پاترول دو رديف صندلي داشت؛‏ به علاوه‏ي يک جاي خالي پشت که معمولا وسايل‏مان را آن‏جا مي‏گذاشتيم؛‏ پتوها و وسايل ديگر؛ که معمولا سر آخر يک نفر مي‏توانست به زحمت روي آن پتوها دراز بکشد. برنامه جوري بود که قرار بود عصر برويم شلمچه؛ بنابراين ناهار را قرار شد توي يک پارک بخوريم؛ پارکي توي خرمشهر.اين خانواده‏ي آشناي ما يک عدد گوسفند خانگي داشتند؛ به دليل عدم وجود چاره! اين گوسفند محترم را هم با خودمان آورده بوديم تا اين يک روز در خانه بلايي سرش نيايد؛‏ يا شايد هم دليل آوردنش اين بود که بچه‏هاي آن‏ها به اين گوسفند علاقه‏ي زيادي داشتند؛ به هر حال بايد حدس زده باشيد که جاي اين گوسفند محترم بايد همان پشت باشد. ادامه...

حسن اجرايي  | پنجشنبه 5 ارديبهشت 1387 | 12:54 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

هميشه عذاب کشيده‌ام؛ بگذاريد جور ديگري شروع کنم.


هميشه ترسيده‌ام؛ از اين‌که مبادا شعور کسي را به بازي بگيرم؛ حتا يک کودک دو ساله. هميشه ترسيده‌ام از اين‌که بخواهم منطق خودم را به منطق کسي ترجيح بدهم. و اين ترس هميشه بوده است -و کاش هميشه باشد- که نکند بخواهم کسي را از هر راهي که شده مجاب کنم حرف من يا عقيده‌ي مرا بپذيرد.


هيچ‌گاه کسي را تا آن حد غير قابل درک نديده‌ام که بخواهم بدون گفتن و شنيدن، قضاوت کنم. هميشه سعي کرده‌ام به جاي قالب کردن منطق و اعتقادات خودم به يک نفر، بتوانم خوب درک کنم و خوب گوش دهم. هميشه به خودم يادآور شده‌ام مسئوليت ندارم هر کاري بکنم براي هم‌سان کردن ديدگاه کسي با خودم؛ حتا اگر فکر خودم را عين حقيقت و واقعيت مي‌دانسته‌ام.


هر گاه بيشترين احساس وظيفه را براي ابراز عقيده‌ام داشته‌ام ابا کرده‌ام از اين‌که براي سليقه‌هاي خاص خودم -که معمولا هيچ دليل منطقي ندارند- دليل بياورم؛


خيلي بد است آدم بعد از نقطه ويرگول برود سطر بعد؛ اما چاره‌اي نبود.


فکر کنم دو ساعتي هست براي نوشتن و ننوشتن اين چند سطر نشسته‌ام اين‌جا؛ و مي‌نويسم و نمي‌نويسم و پاک مي‌کنم. بهانه‌هاي زيادي براي ادامه دادن اين چند سطر داشتم و دارم؛ اما تصور نمي‌کنم نيازي باشد به مثال آوردن.


:: قالب جديد وبلاگ، نيازمند نکته‌بيني شماست؛ تا بشود يک قالب مناسب. منتظر مي‌مانم.


حسن اجرايي  | جمعه 16 فروردين 1387 | 5:50 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

بعد از چند ماه که برمي‏گردم، لاجرم خيلي چيزها تغيير کرده که من نمي‏دانم؛ خيلي‏ها را خيلي وقت است نديده‏ام و خيلي‏ها را هم که دفعه‏ي پيش ديده‏ام اين دفعه نمي‏توانم ببينم.


وقتي برمي‏گردم دست‏کم در يکي دو روز اول بايد به خيلي‏ها سر بزنم؛ همه را هم تنهايي بايد بروم؛ و اين تنها رفتن خيلي سخت است؛ آن قدر سخت که حتا حاضرم يک بچه‏ي سه چهار ساله را براي يکي دو ساعت از مادرش قرض بگيرم و با او به خانه‏ي آن‏هايي که لازم است بروم.


شايد تا يک سال پيش نزديک به يک شبانه روز طول مي‏کشيد تا به خانه برسم؛ تصور کنيد روستايي در استان فارس فاصله‏اي بيش از 500 کيلومتر با مرکز استان داشته باشد. معمولا پيش از برگشتنم به روستا، کلي کار عقب‏مانده داشته‏ام که همه‏شان را بايد يکي دو روزه تمام مي‏کرده‏ام؛ و اين خسته‏ام مي‏کرده است؛ اضافه کنيد خستگي دست‏کم 20 ساعت اتوبوس سواري را؛ آن هم در جاده‏هاي جالب اين جاها!


و اما امسال و اين بار گويي همه‏ي دردسرها و خستگي‏ها چندين برابر شده بود. و از طرفي قرار بود در اردوي راهيان نور ويژه وبلاگ‏نويسان هم شرکت کنم که چند برنامه و کار ديگر را نيز دچار تغيير کرد. به هر حال با همراهي خستگي‏ها و بي‏خوابي‏هاي پيش از اردو سوار قطار شديم. گرچه روزهاي اردو همان‏گونه که فکرش را مي‏کردم پاک‏تر و ناب‏تر از همه‏ي روزهاي ديگرم بود اما خستگي‏هايي داشت که به اين راحتي‏ها بيرون نمي‏رود.


به هر حال برگشته‏ام؛ و خسته‏ام. و بايد بخوابم. و بايد استراحت کنم. اما نمي‏شود. هيچ‏‏گاه.


حسن اجرايي  | جمعه 2 فروردين 1387 | 4:9 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]
صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل