سفارش تبلیغ
صبا

داشتم با تلفن حرف می‏زدم. همزمان داشتم با شاخه گل رُز توی باغچه ور می‏رفتم. وقتی به خودم آمدم دیدم تمام خارهای شاخه گل رز نورسته را به آرامی از تمام شاخه جدا کردم‏.

شاخه‏ی توی دستم، شاخه‏ای بود جوان و ترد. همه خارهای آن را با دستم جدا کردم؛ بدون این‏که حتی دستم خراشی بردارد...

نمی‏دانم چه شد به یاد خودم افتادم. یاد وقتی که بچه بودم؛ یا تازه مکلف شده بودم. خیلی راحت می‏تونستم عادت‏های زشتم رو ترک کنم ولی حالا... .

شاخه ترد بودن چه لذتی دارد...


نوشته شده در  پنج شنبه 86/7/19ساعت  3:0 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

جایی خوندم که نوشته بود: خوشبختی همون مسیریه که به دنبال خوشبختی می‏گردیم. و همین تحمل سختی‏ها  برای رسیدن به خوشبختی، خود خوشبختیه.

هنوز هم نتونستم درست درکش کنم... 

خیلی وقت‏ها شده توی یه سختیِ بی‏چاره کننده، آرزو کردم ای کاش زودتر راحت بشم و یه استراحتی بکنم اما هنوز درست و حسابی خیالم از بابت اون کار سخت راحت نشده به هدف سخت‏تری فکر کرده‏م.


نوشته شده در  دوشنبه 86/4/25ساعت  12:56 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

آخرای شب بود که اومدم توی ایوون خونه نشستم. زیر نور چراغ توی کوچه. از اون بالا همه چیز رو می‏شد دید. رفت و آمد ماشین‏ها و عبور گه‏گاه رهگذری... . نسیم گرم، بدجوری من رو به سمت تابستون‏هایی که تا حالا پشت سر گذاشته بودم کشوند. نمی‏دونم چه خلسه‏ای بود اما نتیجه‏اش آهی شد که از سینه برآمد و توی اون گرمای هوا محو شد.

یادش به خیر. امتحان آخر ثلث سوم رو که می‏دادیم انگار دنیا رو به‏مون می‏دادن. کتاب‏ها رو گوشه‏ای پرت می‏کردیم و سرمست از روزهایی که خواهیم داشت می‏شدیم... .سنجاقک های بادبادکی!

ظهرها وقتی همه در خواب نیم‏روزی فرو می‏رفتند، دور حوض پارک نزدیک خونه، سنجاقک شکار می‏کردیم. اون‏ها رو توی کیسه نایلونی جمع می‏کردیم و از صدای جغ حغ کیسه نایلونی پر از سنجاقک، پر از شادی می‏شدیم و با خواهر برادرها مسابقه می‏گذاشتیم ببینیم کی بیشتر سنجاقک می‏گیره. بعدش هم خیس خیس راهی خونه می‏شدیم و تا مامان و بقیه خواب بودند یواشکی لباس‏هامون رو می‏گذاشتیم خشک بشن تا کسی نفهمه ما سراغ آب رفتیم. با چه دلهره و هیس‏هیس کردنی همدیگه رو تذکر می‏دادیم که ساکت باشیم و لباس‏هامون رو عوض می‏کردیم... . یادش به خیر.

تازه بعدش می‏رفتیم سراغ ساخت بادبادک برای شب. آخیش چه ترسی داشت. کش رفتن قرقره‏های نخ از توی جعبه چرخ خیاطی مامان. خدا خدا می‏کردیم که مامان حالا حالاها سراغ دوخت و چرخ خیاطی نره. ولی امان از روزی که مامان مشغول دوخت می‏شد و می‏دید نخ‏ها غیب شده‏ن. چه‏قدر دعوامون می‏کرد و ما هم تقصیر رو گردن بقیه می‏انداختیم. معمولا هم کتک رو من نوش‏جان می‏کردم لابد چون کوچک‏تر بودم و دم‏دست! و چه ترسی داشت خرید کاغذ و وسایل برای ساختن بادبادک. یادمه کلی به داداشم التماس کردم تا ساختن گوش بادبادک رو یادم داد. چقدر گریه کردم تا دلش سوخت و یادم داد.

بعد هم باید بادبادک رو هوا می‏کردیم. شاید من هیچ‏وقت موفق نشدم بادبادکم رو هوا کنم. باید این‏قدر می‏دویدیم تا بادبادک هوا می‏رفت. پشت‏بوم خونه ما هم مساحت زیادی نداشت و چند بار نزدیک بود از اون بالا بیفتم پایین!
مامان از اون پایین برام خط و نشون می‏کشید. و چه کتک‏هایی که می‏خوردم اما فردا باز یادم می‏رفت.

وقتی بادبادک‏مون بالا می‏رفت، انتهای نخ رو به آنتن تلویزیون که اون بالا بود می‏بستیم. تا صبح غرق تماشای اون می‏شدم و به بادبادک که برای خودش اون بالا پرواز می‏کرد، حسودی می‏کردم.

یادمه یه روز صبح که بیدار شدم، باد، نخ بادبادکم رو پاره کرده بود و من تا چند روز برای نبودنش گریه می‏کردم.

یادش به خیر.


نوشته شده در  شنبه 86/4/23ساعت  8:16 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

داشتم درس می‏خوندم هم‏زمان رادیو رو هم روشن گذاشته بودم تا خوابم نبره. نمی‏دونم این چه عادتیه من دارم ولی خب دیگه عادته باید باهاش کنار بیام.

رادیو جوان بود. ساعت 45/12 فکر کنم. سه روز پیش. مجری داشت با آقای دکتر حسین نوروزی مصاحبه می‏کرد.

درباره اختراع یا ساخت دست‏گاه گه‏وراه پرستار بچه... . این‏جوری که من فهمیدم، این گه‏واره، هم دارو رو به بچه میده. هم دمای بدنش رو چک میکنه. هم بچه رو می‏خوابونه. صدای لالایی مادر رو برای بچه پخش می‏کنه. دیگه چه کارهایی می‏کنه من نمی‏دونم.

فقط این رو می‏دونم که با توجه به وضعیت بیدار یا خواب بودن بچه، اون رو آروم می‏کنه. مادر هم می‏تونه از بیرون منزل از وضعیت مادر مصنوعی!بچه باخبر بشه و اون‏رو تنظیم کنه و از راه دور کنترل کنه.

راستش خیلی کشف خوبیه. دست آقای دکتر هم درد نکنه. همین‏جا از ایشون تشکر می‏کنم.

ولی یک چیزی خیلی من رو به فکر فرو برد. به کجا چنین شتابان؟ آخه بچه‏داری این دست‏گاه می‏تونه واقعا جای‏گزین مهر مادری بشه؟!

ولی این‏رو می‏دونم که وقتی مادرا بچه‏هاشون رو این‏جوری بزرگ می‏کنن، این‏رو باید قبول کنن که اون‏ها هم وقتی پیر و از کار افتاده شدن، همون بچه‏ها با اون‏ها همین رفتار رو خواهند کرد و سرای سال‏مندان انتظار اون‏ها رو خواهد کشید.

دوستی می‏گفت به موازات افزایش مهد کودک‏ها، ظهور پدیده سرای‏سال‏مندان هم بیشتر شده.

نمی‏دونم. ولی دلم گرفت چرا آغوشی برای پناه‏بردن آدم‏ها نباشه و در عین بهره‏بردن از تمام امکانات، آدم‏ها روز به روز از هم دورتر و تنهاتر بشن.

در عصر ارتباطات که فاصله‏ها کم و کم‏تر می‏شه، مادر و فرزند روزها و هفته‏ها هم‏دیگه رو نبینند یا لااقل وقت اینکه با هم‏دیگه درد‏دل کنن و یه لب‏خند کوچیک به هم بزنن نداشته باشن...


نوشته شده در  دوشنبه 86/4/4ساعت  11:0 صبح  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

یادش به خیر دوران کودکی! نمی‏دونم چرا تا تقی به توقی می‏خوره و معصومیت کم میاریم یاد دوران کودکی می‏افتیم. چرا نمی‏شه الان هم معصوم بود؟

یادش به خیر! نمیخام بگم کودکی خوبی داشتم و یا این‏که تونستم مثل بقیه بچگی کنم یا راحت بازی کنم نه! اتفاقا کودکی خیلی بدی داشتم. بگذریم.

من به یه چیز خیلی معتقدم «سالی که نکوست از بهارش پیداست». نمیخام از روزگار شکایت کنم بالاخره زندگی می‏گذره چه میشه کرد به هرکسی یک جور سخت میگیره... .

نمیخام از عقده‏ها و ناراحتی‏های بچگی حرفی بزنم. خاستم از بدی حرف بزنم. چیزی که همیشه قلب من رو به درد آورده. چیزی که هر لحظه و هر ثانیه باهاش روبه‏رو بودم و نتونستم ازش فرار کنم. چیزی که سال‏هاست همسایه قلبمه.

دلم نمیخاد کسی بیاد و بگه میشه با تغییر زاویه دید، رفتار دیگران رو برداشت مثبت کرد و با خوبی جبران کرد و این‏ها. راستش یه نفر هست که از وقتی یادمه، با من بدی کرده. مدتی بود که باهاش روش انتقام رو پیش گرفته بودم ولی امروز خسته شدم. اون رو دیگه نمی‏دونم شاید اون‏جوری راحت‏تره.

ولی دیگه نمیخام اونی باشم که تا حالا بودم و یا این مدت شده بودم. نمیخام مثل کسی باشم که سالها ازش بدی دیدم. نمی‏تونم بگم امروز چه حالی دارم.

فقط این رو می‏دونم امروز چیزی توی دلم فریاد زد که دیگه بسه. بهم گفت که مدتی هست که خدا رو فراموش کردی. بهم گفت اگر مشکلی داری که حل نمیشه، به‏خاطر اینه که خودم رو همه‏کاره‏ی تمام اتفاقات می‏دونی و توکل به خدا رو دیگه نداری. پس چرا بی‏خودی از خدا توقع داری کمکت کنه؟!

چون مدتیه شیطان مهمون قلبته. شاید هم خودت شیطان شدی.


نوشته شده در  دوشنبه 86/2/31ساعت  2:0 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

سلام

می‏خام از یک چیزی حرف بزنم بخشیدن.

راستش نمی‏دونم از کجا شروع کنم که شما هم بفهمید چی میخام بگم.

 امروز شاهد درد کشیدن کسی بودم که روزی نه چندان دور به‏ خاطر رفتار زشتی که با من داشت بدترین نفرین‏ها رو براش می‏کردم. شاید فهم این‏که اون تا حالا در حق من مرتکب چه کارهایی شده و با زندگی من چه کرده، خیلی سخت باشه. فقط این‏رو بگم که بخشیدن هم‏چین آدمی برام غیر ممکن بود.

شاید خیلی‏ها این‏رو بگن که بخشش از بزرگان است و در عفو لذتی است که در انتقام نیست و یک سری آیه و حدیث. اصلا نمی‏خام درباره غلط بودن احساسم یا درست بودنش بحث کنم... .

می‏خام بگم که الان تمام نفرین‏هایی که در حقش کردم رو از خدا پس می‏گیرم. ام‏روز شاهد آب‏شدنش بودم. شاهد از دست دادن تمام چیزهایی که به داشتن اون‏ها به من فخر می‏فروخت و تحقیرم می‏کرد. شاهد از دست دادن چیزهایی بودم که با اون‏ها زندگی و روح و ذهنم رو  آزرده کرده بود.

راستی دنیا چقدرکوچیکه... . راستش که به هیچ‏چیز نمی‏شه دل بست...

خدایا چقدر فقیر است کسی که تو را ندارد و چقدر ثروت‏مند است آن‏که تو را دارد.

من اون رو بخشیدم و براش دعا می‏کنم.

 و دنیا دار مکافات است...


نوشته شده در  جمعه 86/1/31ساعت  7:44 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

قبل از نوشتن باید این رو بگم که من فقط یک دانشجوی پرستاری هستم و هنوز هم اول راهم.

استاد نام بیماری که قرار بود من ویزیت کنم رو بهم داد. وقتی بالای سرش رفتم دیدم روی تخت حرکات مارپیچی انجام میده. چیزی سرم نمیشد، به خاطر همین از ترس این‏که نابلد بودنم رو بشه و خرابکاری کنم، چیزی نپرسیدم.

کارهایی که استاد گفته بود رو انجام دادم و سرم رو به کارم مشغول کردم.

کم کم فهمیدم که آقای بیمار! داره ورزش میکنه. وقتی پرونده‏اش رو خوندم، دیدم سکته مغزی کرده و چندین جلسه هم فیزیوتراپی داشته. فشارش هم چندان رضایت بخش نبود.

بار دوم که برگشتم، وقت ملاقات بود. تعدادی حدود 20 نفر به ملاقاتش اومده بودن. حرفایی که اون بیمار می‏زد خیلی برام جالب بود. خیلی راحت به اطرافیانش میگفت سکته مغزی کردم. 

زبونش هم می‏گرفت. دو تا پاهاش هم فلج شده بود. می‏گفت «خودم با‏ پاهای خودم، خودم رو به مطب دکتر رسوندم. بعد از اینکه حالم بد شد، خودم راهی مطب شدم. فشارم چیزی حدود 20 بوده (به قول پزشک‏ها 200 )»

وقتی پسرش می‏خاست پاهاش رو ماساژ بده، می‏گفت «مثل ویبره(منظورش ویبره همراه بود) ماساژ بده»  خیلی چیزهای دیگه هم می‏گفت و این نشاط و سر‏ زندگی و امیدش خیلی برام جالب بود ... .

من که با هر فشار زندگی زودی به هم می‏ریختم و نا امید می‏شدم، این‏همه امید اون بیمار خیلی من‏رو به فکر فرو برد ... .

وقتی به خونه رسیدم، اثری از خستگی هر روز در وجودم نبود.


نوشته شده در  دوشنبه 86/1/20ساعت  8:7 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]