سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

بعضی وقت‏ها احساس می‏کنی خیلی تنهایی...

همه غم‏ها و دردها را جمع می‏کنی. حتا آن‏هایی که شاید به تو ربطی نداشته‏ باشند.
احساس می‏کنی همه چیز دشمن تو و دشمن زنده بودن توست.

تلقین هم به همه راه‏کارها اضافه می‏شود و احساس می‏کنی از زندگی ساقط شده‏ای و همه چیز...

در این میانه آشوب، کسی کنارت می‏نشیند و حرفی می‏زند. می‏فهمی که یک هم‏درد کنارت نشسته است. بی‏اختیار لب می‏گشایی. لحظه لحظه از بار اندوهت کاسته می‏شود. حتا اگر همه درد و رنجت را بر زبان نیاورده باشی. حتا اگر حرف خاصی نزده باشی.

چشم‏ها و گوش‏هایی که حجم دل‏سوزی و محبت‏شان را بر سراسر وجودت حس می‏کنی. حس می‏کنی آن‏چنان به تو نزدیک‏اند که می‏توانند حالات روحی تو را تغییر دهند.

خدایا! شکر تو را ست. تنها تو را. به خاطر همه نعمت‏هایت. و از جمله انسان‏های پاک و نجیبی که وجودشان مایه دور شدن از وسوسه‏های شیطانی است.


نوشته شده در  شنبه 86/7/28ساعت  1:29 صبح  توسط  
  نظرات دیگران()

محمد جواد!

تو که می‏آیی این‏جا، دلی برای من نمی‏ماند...

به تو که نمی‏توانم بگویم نیا!
اما خودم می‏توانم بروم؛ پیش از آن‏‏که بیایی...

توجه! این یادداشت کاملا جنبه مدح دارد.


نوشته شده در  چهارشنبه 86/7/25ساعت  11:13 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

نزدیک به دو هفته پیش یک کتاب از یک کتاب‌خانه گرفتم. شازده احتجاب. رمانی از  هوشنگ گلشیری.
رمانی از هوشنگ گلشیری که به سبک جریان سیال ذهن روایت می‌شود.

یکی دو ماهی است که در خواندن رمان، اندکی جدی‌تر شده‌ام. چند رمان خوانده بودم. اما جریان سیال ذهن نخوانده بودم تا حالا. البته شازده احتجاب را یک بار دیگر هم قبلا خوانده بودم. البته نه کامل؛ این بار هم نتوانستم کامل بخوانم. خیلی سخت بود. در طول این دو هفته، 100 صفحه را به سختی پیش رفتم. امروز می‌روم کتاب را پس بدهم.

لذت خواندن رمان را به دست نیاوردم. البته این رمان را. یک هفته هم از زمان تحویل گذشته است. از آقای درویشی می‏ترسم. با این‏که رفتار خیلی خوبی دارد اما ... .

درک درستی از این رمان پیدا نکردم. چیزهایی فهمیدم اما احساس می‌کنم نتوانستم با راوی ارتباط برقرار کنم.
شاید یکی از این دو دلیل درست باشد:
1- در شرایط خوبی رمان نخوانده‏ام. شاید این رمان را نتوانسته‏ام در لحظه‏های آرام و خلوتی بخوانم.
2- هنوز بلد نیستم روایت جریان سیال ذهن بخوانم. فکر می‏کنم هنوز نتوانسته‏ام فهم درستی از این نوع روایت داشته باشم.  


نوشته شده در  سه شنبه 86/7/24ساعت  12:58 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

«امین تارخ». با شخصیت حقیقی امین تارخ آشنا نیستم. همه چیزهایی که درباره‏اش می‏دانم، ذهنیاتی است که از هنرمندی‏اش دارم.

از میان سریال‏های شبانه‏ای که در ماه مبارک رمضان از شبکه‏های مختلف سیما پخش شد، بیش از همه توانستم با مجموعه اغما ارتباط بگیرم. البته تنها توانستم نزدیک به هفت قسمت از این سریال را ببینم.
موضوعی که برای من لذت‏بخش بود، بازی خوب و حرفه‏ای امین تارخ بود. به عنوان یک مخاطب عام توانستم خیلی راحت با رفتار و گفتار این بازی‏گر خو بگیرم.
البته نمی‏توان نقش فیلم‏نامه را نادیده گرفت؛ اما به وضوح می‏شد دید که نوع بازی امین تارخ بر قوت و انسجام فیلم‌نامه برتری دارد. شاهد آن‏که دیالوگ‏های دکتر پژوهان در حالی که قرآن در دست داشت و پیروزمندانه با الیاس حرف می‏زد، بیش از حد کلیشه‏ای و غیرعادی بود. و این یعنی این‏که نویسنده یا نویسندگان محترم فیلم‏نامه که دکتر پژوهان را از گمراهی رهانده بودند، او را آن‏چنان رمانتیک و سخن‏ور طراحی کرده بودند که حتا بازی خوب امین تارخ هم نتوانست چیزی را درست کند.

به هر حال صرف نظر از هر تحلیل هنری، من لذت زیادی از سریال اغما و مخصوصا بازی امین تارخ بردم. و شاید به خاطر همین بازی خوب بود که با هر بار تماشای این سریال، کلی حرص خوردم و ناسزا نثار دکتر پژوهان کردم.

دو نکته هم به ذهنم می‌رسد که باید بگویم.
1- رفتارشناسی دکتر پژوهان. رفتار دکتر پژوهان با دخترش بسیار جالب و دردناک بود. باید به همه دست‏اندرکاران این سریال - دست‏کم- بابت به عمل آوردن این‏چنین فضایی تبریک گفت. فضایی که به هیچ وجه دور از ذهن نیست. فضایی که به وضوح می‏توان در کوچه و خیابان‏های شهر‏های‏مان بیابیم.
دکتر پژوهان از روی دل‏سوزی پدرانه و شاید انگیزه‏های دیگر، آن‏چنان مست رفتار جذاب الیاس می‏شود که عقل خویش را کاملا به کنار می‏نهد. حتا آن‏گاه که عقلش می‏خواهد کمکش کند، باز هم از الیاس و حرف‏های او کمک می‏گیرد. تا هم‏چنان دختری که هچ خطایی نکرده است، مغضوب پدر باشد؛ تهمت بشنود؛ تحقیر شود و از همه حقوق زندگی‏اش محروم شود اما الیاس روز‏ به روز حجم بیش‏تری از قلب آقای دکتر تحصیل‏کرده مذهبی را اشغال کند.
دکتر پژوهان یک نماد است. نماد دل‏سوزانی که اگر احساس وظیفه کنند، حاضرند هر غلطی بکنند. حتا روی‏گرداندن از امر الاهی؛ البته به نیت اصلاح؛ به نیت انجام وظیفه. و این‏گونه است که مردی با سر و وضع و رفتار اجتماعی کاملا مذهبی، پای انجام وظیفه که می‏رسد، دین و همه بایدها و نبایدهایش را می‏شوید و گوشه تاق‏چه می‏گذارد؛ دکتر پژوهان بدون هیچ دلیلی - حتا برای خودش- با آقای موسوی شدیدا مخالف بود؛ به دخترش تهمت‏های پی‏در‏پی و وقیحانه می‏زد؛ حضور دائمی یک نامحرم در خانه‏اش را به راحتی پذیرفته بود؛ فحاشی و بداخلاقی را به آخر رسانده بود.
در مقابل الیاس با همه گاف‏هایش و با همه دروغ‏گویی‏هایی که خود دکتر هم به آن‏ها پی برده بود، هم‏چنان مورد لطف آقای دکتر بود. 

دکتر پژوهان اسطوره نیست. قصه هم نیست. یک نماد است. نمادی از رفتارهای من و شما. شاید همین حالا ما گرفتار یک شیطان باشیم؛ آن‌هم در نقش یک الیاس. مگر نبودند آن‌ها که -مثلا- عاشق و واله منجی آخرالزمان بودند و با اشتباهات ریز و درشت‏شان به دشمنی ان حضرت رسیدند؟ دکتر پژوهان اسطوره نیست.

2- نکته‌ای که متاسفانه در این سریال به آن توجهی نشده بود، تاثیر ناخودآگاه گناه بود. نمی‌توان قبول کرد آقای دکتری که به راحتی دخترش را مورد سخیف‌ترین بدبینی‌ها و تهمت‌ها قرار داده است بتواند به راحتی از اثرات این گناهان کبیره خلاص شود. چگونه کسی که با همه وقاحت دخترش را از خود رانده است؛ آن‌هم بدون هیچ دلیلی، می‌تواند در عرض چند ساعت از منجلابی که مرز اکثر گناهان کبیره را شکسته است خود را بیرون بکشد؟!

به علاوه یک اشتباه رفتارشناسی تربیتی هم می‌توان در شیوه رفتار دختر دکتر پژوهان یافت و آن این‌که این دختر که یک بسته کامل از بدبینی و تهمت و فحاشی از پدر خود دریافت کرده، چگونه می‌تواند چشم بر آن همه وقاحت ببندد. و سوال این‌جاست که آیا این‌ حد از بخشش و بزرگ‌واری می‌تواند حایز مطلوبیت شرعی یا عرفی باشد یا نه؟ 

همه فضاسازی‏های بعد از آگاهی دکتر پژوهان، به خوبی حاکی از پشیمانی قلبی دکتر پژوهان است. اما احساس من این است که این پشیمانی از رفتار وقیحانه گذشته به خوبی در ارتباط با دختر دکتر و هم‏چنین دکتر بردیا به نمایش در نیامد؛ دست کم به خاطر این‏که حجم بسیار زیادی از رفتار زشت دکتر را همین دو نفر تحمل کردند.

به امید همه آرمان‏های خوب!


نوشته شده در  دوشنبه 86/7/23ساعت  4:52 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

گاهی وقت‏ها ...

نه. مقدمه‏چینی بی مقدمه‏چینی.
امروز نماز عید سعید فطر را در میدان نقش جهان اصفهان خواندم؛ اما آن‏جا نبودم.
سه سال پیش در سرمایی استخوان‏سوز با دو سه نفر از دوستان راهی تهران شدیم؛ برای نماز عید.

گرچه هوا خیلی سرد بود. خیلی. اما هر سختی و حتا بلایی ارزشش را داشت.
امروز توی نماز عید فطر به یاد آن روز افتادم. به یاد آن روز که تنها به شوق دیدار آقا آن هم از آن فاصله، راهی مصلی شدم-شاید باید می‏گفتم شدیم-.

روزگار سختی است. همه چیز سخت می‏گذرد. بدی‏ش آن‏جاست که حتا گل‏ها هم نمی‏توانند اشک‏ها را دور کنند. حتا موسیقی آواز پرندگان ناژوان هم نمی‏تواند و نتوانست کاری از پیش ببرد.
خیلی وقت است که گوشم و دلم موسیقی شاد را پس می‏زند. غم‏ناکش را البته خیلی دوست دارد؛ اما نباید بشنوم. همه چیز گویی می‏خواهند خاطره‏هایی دردناک را یادآوری کنند.

نماز عید سعید فطر. به آن دخترک 5-6 ساله گفتم «تو نمی‏خوای نماز بخونی؟!» سر بالا انداخت که «نه!» با همان شیطنت بچه‏گانه گفتم «خوبه ها!». او هم خندید.
توی نماز چه جاها که نرفتم! حالم از این همه پیچیدگی روزگار به هم می‏خورد. می‏توانید «ر» را به سکون یا فتح بخوانید. می‏دانم وقت خوبی برای غر زدن و نق زدن نیست اما چاره‏ای جز گفتن ندارم.
تنها که باشی تازه می‏فهمی نوشتن چه نعمتی است. اما چه فایده. نوشتن هم خیلی وقت است که مستی زودگذر شده است.

کاش از این تنهایی خُردکننده و سستی‏آور می‏رهاندی‏ام.

البته شما زیاد سخت نگیرید. دوست دارم یه بار دیگه آقا رو ببینم. حتا اگه شده توی یکی از این جلسات دیدار عمومی.
شاید این آشوب را او دوا کند.


نوشته شده در  شنبه 86/7/21ساعت  10:39 صبح  توسط  
  نظرات دیگران()

داشتم با تلفن حرف می‏زدم. همزمان داشتم با شاخه گل رُز توی باغچه ور می‏رفتم. وقتی به خودم آمدم دیدم تمام خارهای شاخه گل رز نورسته را به آرامی از تمام شاخه جدا کردم‏.

شاخه‏ی توی دستم، شاخه‏ای بود جوان و ترد. همه خارهای آن را با دستم جدا کردم؛ بدون این‏که حتی دستم خراشی بردارد...

نمی‏دانم چه شد به یاد خودم افتادم. یاد وقتی که بچه بودم؛ یا تازه مکلف شده بودم. خیلی راحت می‏تونستم عادت‏های زشتم رو ترک کنم ولی حالا... .

شاخه ترد بودن چه لذتی دارد...


نوشته شده در  پنج شنبه 86/7/19ساعت  3:0 عصر  توسط گویا 
  نظرات دیگران()

...

نیازی به گفتن نیست...

اما می‏گویم.

از کسی جز تو برنمی‏آید؛

به من بفهمان که حکمت تو را

با ظرف فهم ما نمی‏توان فهمید.

شاید نتوانم بفهمم؛

اما به تو ایمان دارم.

از همه عزیزانی که دل‏شان از نوشته پیشینم چرکین شد، پوزش می‏خواهم.


نوشته شده در  سه شنبه 86/7/17ساعت  12:26 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]