سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

درست است. نمی‏توانم دقیق بگویم چند شنبه بود و روز چندم از چه ماه کدام سال بود. بله! این‏ها را نمی‏توانم بگویم. گرچه شاید خیلی مهم باشند. درست است اما دلیل نمی‏شود تک‏تک‏شان را به یاد نداشته باشم. تک‏تک لحظه‏ها را. حتا می‏توانم بگویم در آن لحظه‏ها رویم به کدام سو بود. و می‏توانم بگویم هر بار ناخن‏هایم بلند بودند یا کوتاه.

هر چه بود خیلی کم بود. نمی‏گویم به اندازه‏ی انگشتان دو دست هم نبود. بیش‏تر از این‏ها بود. گرچه همه‏شان را به یاد دارم اما تنها حسرت‏شان است که مانده. بارها شده است در تنهایی خودم یا در انتهای ذهنم دست‏هایم را باز کرده‏ام. آن‏چنان باز که دنیایی را در خود راه بدهد. اما...

بعضی حرف‏ها چه نگفتنی‏اند.


نوشته شده در  شنبه 87/2/28ساعت  10:29 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

1948. حساب که بکنید،‍ یک آدم اگر سال 1948 به دنیا آمده باشد، الان باید 60 ساله باشد. در یکی از همین روزها هم ممکن است بخواهند جشن تولد 60 سالگی برای این آدم بگیرند. کسی هم نمی‏تواند مخالفتی بکند.

ما مخالفیم. مخالف 60 ساله شدن رژیم صهیونیستی که نمی‏توانیم باشیم؛ اما می‏توانیم مخالف اصل وجود این رژیم باشیم. و خیلی‏ها هم هستند که نه مخالف 60 سالگی رژیم صهیونیستی هستند و نه مخالف اصل وجودش. من آن‏قدر مخالفم که حتا حاضر نیستم به جای رژیم صهیونیستی بگویم اسراییل. و بعضی آن‏قدر موافقند که حتا سرزمین‏های اشغال نشده‏ی فلسطین را هم اسراییل می‏دانند.

تا جایی که همه می‏دانند اختلاف در باورها و بینش‏ها جزء اساسی‏ترین تمایزات انسان و حیوان است. نمی‏توان به کسی خرده گرفت که چرا فلان جور فکر می‏کند و در جشن تولد 60 سالگی فلان آدم شرکت می‏کند یا نه؛ یا هر چیز دیگر. اگر هم حرفی هست، دوستانه و انسانی باید گفته شود. 

این از این. بعضی‏ها هستند که ما فکر می‏کنیم باید از حقوق ملت فلسطین دفاع کنند و نمی‏کنند. یا ما فکر می‏کنیم باید فلان کار را بکنند و نمی‏کنند. یا ما فکر می‏کنیم لازمه‏ی -مثلا- مسلمانی‏شان این است که در جشن 60 سالگی تولد اسراییل شرکت نکنند و می‏کنند. به نظر من این هم مشکلی نیست. به هر حال ما قبول داریم که هر کسی می‏تواند -درست یا غلط- تحلیل متفاوتی داشته باشد. باورپذیر است که -مثلا- امیر قطر در صدر هیئتی بلندپایه در جشن شست سالگی تولد رژیم صهیونیستی شرکت کند. دست‏کم برای من که باورپذیر است. هیچ چیز خلاف قاعده‏ای هم اتفاق نیفتاده است.

پس مشکل کجاست؟ مشکل از انتظارات ماست. یکی از بزرگترین مشکلات ما این است که نمی‏خواهیم آدم‏های سیاسی را با عمل سیاسی‏شان بسنجیم. برای کشوری که در جریان اداره امور داخلی‏اش به شدت زیر فشار دولت‏های خارجی است و شاید در بسیاری جهات حتا ابزار سیاسی آن‏هاست امری عادی است که در منافع آن‏ها شریک باشد.

من به همه‏ی دولت‏های عربی این حق را می‏دهم که در جشن 60 سالگی رژیم صهیونیستی شرکت کنند؛ بگذارید این‏ها با این کارشان خودشان را و بینش سیاسی‏شان را به نمایش بگذارند.

شما بگویید آن‏ها مشکل دارند. ولی یک مشکل هم را ما باید گردن بگیریم. این درست است که دولت‏ها و اساسا حکومت‏های عرب ضعیف و سرخورده‏اند؛ و مهم‏تر از همه این‏که دور از مردم خود زندگی می‏کنند و به آن‏ها توجهی نمی‏کنند اما آیا ما توانسته‏ایم در این سی سالی که از انقلاب گذشته است به آن‏ها بباورانیم که جدا شدن از شرق و غرب آن‏قدرها هم که فکر می‏کنند بی‏چارگی و بدبختی ندارد؟

قبول ندارید که تنها مشکل نه! اما دست‏کم بزرگ‏ترین و مهم‏ترین مشکل اعراب، همین ترس از رویارویی با امریکا و غرب است؟ درست است که غیرت عربی نایاب شده است و این‏ها به تماشای ذلت و سرافکندگی برادران خود نشسته‏اند و حتا به رژیم صهیونیستی کمک‏های بزرگ و تاثیرگذاری می‏کنند اما باید دید انگیزه‏های اعراب برای پشتیبانی بی‏حد و مرز از رژیم صهیونیستی و منافع غرب چیست؟ آیا نمی‏توان این انگیزه‏ها را خشکاند؟ مگر این انگیزه‏ها نمی‏توانند سوریه را هم به سوی خود بکشاند؟

به راستی انگیزه‏های واقعی حاکمان عربی برای حضور در جشن شست سالگی رژیم صهیونیستی چیست؟ و چگونه می‏توان آن‏ها را خشکاند؟


نوشته شده در  سه شنبه 87/2/24ساعت  2:16 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

«مدیر مدرسه» از آن دست کتاب‌هایی است که به همه معرفی می‌کنند. اولین بار که اسم نویسنده و داستان‌نویس می‌آورند؛ آن هم حتا برای دبستانی‌ها، یکی از اسم‌ها جلال آل احمد است و شاید اولین کتاب، مدیر مدرسه!

مدیر مدرسه، داستان معلمی است که پس از سال‌ها سر و کله زدن با دانش‌آموزها خسته شده است و مشتاق شده است دست‌کم برای راحت شدن از سختی‌های معلمی مدیر مدرسه شود.

مدرسه‌ای هست که مدیر ندارد؛ کارها به خوبی پیش می‌رود و او مدیر می‌شود. مدرسه را پیرمرد زمین‌داری در میانه‌ی زمین‌هایش ساخته است تا به مدد آمد و شد بچه‌ها و این‌گونه دلیل‌ها، قیمت زمین‌هایش بالا برود و او سود کند. وقتی می‌بیند ناظم در این یک ماه که از سال گذشته، توانسته همه چیز را خوب اداره کند و از پس همه بربیاید، آسوده‌تر می‌شود و خیالش راحت می‌شود که می‌تواند راحت به اتاق خود بخزد و از سر و صدا و قیل و قال مدرسه دور باشد. اتاقش هم که طبقه‌ی بالاست.

اما آن‌چه پیش می‌آید غیر از این است. مدیر مدرسه کم‌کم وارد مسایل می‌شود؛ می‌بیند معلم‌ها دیر می‌آیند سر کلاس‌ها. صبح زود دم در مدرسه قدم می‌زند. با این‌که نمی‌خواهد معلم‌ها را شرمنده کند اما چاره‌ای نمی‌بیند جز این‌که همان‌جا بایستد تا آن دو معلمی که هر روز دیر می‌کنند از گرد راه برسند و ...

و این‌گونه می‌شود که تا آخر سال معلمی دیر نمی‌کند. روز دیگری وقتی به مدرسه می‌رسد می‌بیند ناظم ترکه‌ای در دست دارد سه نفر را به سختی تنبیه می‌کند؛ او هم گرچه به شدت خشمگین می‌شود که فکر می‌کند باید برود و ناظم را بزند اما می‌رود اتاق خودش. با ناظم صحبت می‌کند و راضی‌اش می‌کند ترکه‌هایش را بشکند.

«مدیر مدرسه» داستان مدیری است که نمی‌تواند برای رو به راه شدن زغال زمستانی مدرسه فاکتور ماشینی که زغال می‌آورد را سفید تحویل‌شان بدهد. و به خاطر همین چیزها هر روز یک استعفانامه می‌نویسد؛ گرچه فقط یک بار آن را تحویل می‌دهد؛ تحویل که نه! پست می‌کند.

«مدیر مدرسه» خواندنی است. گرچه باید زودتر خوانده بودمش. البته اتفاق بدی نیفتاده است!


نوشته شده در  جمعه 87/2/20ساعت  7:14 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

تقدیم به همه‏‏ نه! تک تک معلم‏ها یا شاید انسان‏هایی که با پاییز آشنایند و از بهار می‏سرایند -قید احترازی است-:

 

یک گل برای معلم


نوشته شده در  پنج شنبه 87/2/12ساعت  2:1 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

«هزار خورشید تابان» رمانی است از خالد حسینی. مریم و لیلا شخصیت‏های اصلی داستان‏اند. مریم دو بار در زندگی نوشت میم راء یاء میم.

اولین بار تنها پانزده سال داشت. شاید داشت پای حرام‏زاده بودنش امضا می‏گذاشت. شاید زیاد اهمیتی نداشت دارد با کسی ازدواج می‏کند که دست‏کم بیست سال از خودش بزرگ‏تر است. اما از این فکر نمی‏توانست فرار کند که این جلیل همان جلیل چند روز پیش نیست. این جلیل همان نیست که هر هفته می‏آمد پیش مریم؛ توی آن بیشه؛ توی آن کلبه‏ای که دور از هرات بود و حتا از ده‏مزنگ هم فاصله داشت. این جلیل همان نبود که مریم یک هفته‏ی تمام در انتظار آمدنش می‏سوخت.

مریم داشت ازدواج می‏کرد؛ با رشید. مردی اهل کابل. مریم تازه دیروز فهمیده بود باید با رشید ازدواج کند. و امروز با رشید راهی کابل شد. و این یعنی این‏که جلیل که 15 سال مریم را دور از خودش نگاه داشته بود، امروز هم داشت او را آن قدر از خودش دور می‏کرد که هیچ‏گاه نبیندش.

مریم آن شبی را به یاد می‏آورد که روزش پس از ساعت‏ها نشستن به انتظار جلیل، برای اولین بار راه افتاده بود به سمت هرات؛ آن شبی که پشت در خانه‏ی جلیل خوابید اما جلیل توی خانه بود و در را برایش باز نکرد. آن روزی که مریم خودش را به خاطر رنگ روسری‏اش که به لباسش نمی‏آمد سرزنش می‏کرد؛ اما جلیل تنها یک لحظه از طبقه‏ی دوم خانه مریم را نگاه کرد.

رشید مهربان بود؛ دلسوز هم بود. اما مهربانی و دل‏سوزی و لبخندهایش تاب نیاورد؛ شاید وقتی مطمئن شد مریم نمی‏تواند پسری به زندگی‏اش بدهد. ادامه

نوشته شده در  پنج شنبه 87/2/12ساعت  12:42 صبح  توسط  
  نظرات دیگران()

ادبیات فارسی در خبرگزاری‌ها و سایت‌های ایرانی به شدت مهجور است.  انگار زبانی که در خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری می‌بینیم اصولا زبان دیگری است.

شنیده بودیم زبان پهلوی در زمان حاکمیت ساسانیان بر ایران زبانی درباری و دیوانی بوده و به خاطر سنگینی و ثقیل بودن آن، مورد استفاده‌ی مردم نبوده است. هیچ شکی نیست که ادبیاتی که امروز در برنامه‌های رسمی صداوسیما، بخش‌های خبری، سایت‌های خبری و خبرگزاری‌های رسمی استفاده می‌شود تا حدود زیادی ثقیل است و بی‌شک در مکالمه‌های کاملا رسمی و دولتی هم از این ادبیات استفاده نمی‌شود؛ چه برسد به مردم!

شخصا هر گاه به این‌گونه صفحه‌ها در اینترنت وارد می‌شوم از این ادبیات جالب و منحصر به فرد خنده‌ام می‌گیرد. انگار مخاطب‌های این صفحه‌ها کسانی‌اند که نباید با زبان مردم خبر بخوانند؛ جالب این‌جاست که این خبرگزاری‌ها و سایت‌های مشابه، به زبان معیار و رسمی هم قانع نیستند و -شاید برای مهم جلوه دادن خود و اخبارشان- از ادبیاتی استفاده می‌کنند که دل هر انسان آزاده‌ای را به درد می‌آورد!

عمق تراژیک این واقعه آن‌جاست که وقتی گزارش‌گران رادیو یا تلویزیون به سراغ مردم می‌روند تا از آن‌ها درباره‌ی موضوعی بپرسند، دست و پای‌شان را گم می‌کنند و انگار واجب می‌بینند با همان ادبیات بامزه‌ی مجری‌های صداوسیما سخن بگویند؛ و این می‌شود که مردم در مصاحبه‌های تلویزیونی آن قدر کلیشه‌ای و شعاری حرف می‌زنند که اولین احتمالی که به ذهن می‌آید این است که از قبل هماهنگ کرده‌اند که دقیقا همین جمله‌ها را بگویید. بابت استفاده از این‌همه «که» شرمنده‌ام!

هشدار می‌دهم! هر چه زودتر دست از این ادبیات بنجل عقب افتاده‌ی عصر قجری بردارید؛ ای همه‌ی خبرگزاری‌های بامزه‌ای که در حال به گند کشیدن زبان فارسی و ادبیات معیار هستید! نیازی هم به مثال نیست؛ همه‌شان همین‌اند.


نوشته شده در  یکشنبه 87/2/8ساعت  1:39 عصر  توسط  
  نظرات دیگران()

ممکن است خواندن این نوشته حال‏تان را به هم بزند؛ خاطره‏ای است که حتا یادم نیست چه سالی رخ داده است؛ گرچه به هر حال شکی نیست بین سال‏های 77 تا 79 بوده است.

چند روزی از آغاز سال نو گذشته بود. چاره‏ای نبود چند روز اول سال نو را روستا بمانیم و بعد راه بیفتیم. اولین بار بود می‏خواستیم برویم مناطق جنگی. همه اولین بار بود می‏رفتیم؛ گرچه پدرم ماه‏ها سابقه‏ی حضور در جبهه داشتند اما به هر حال مناطق جنگی را پس از جنگ ندیده بودند. آشنایی داشتیم که ساکن آبادان بودند. یادم بود بچه که بودم، از روستای‏مان رفته بودند آبادان و خیلی وقت بود ندیده‏ بودم‏شان. به هر حال رسیدیم آبادان و رفتیم خانه‏شان. قرار بود فردای آن روز، با هم برویم زیارت شلمچه.

یک پاترول داشتیم؛ خودمان هم به اندازه‏ای بودیم که تویش جامان نشود! وسایل توی ماشین را خالی کردیم تا جای بیشتری داشته باشیم. به هر حال رفتیم؛ غذای ظهر را قبل از این‏که راه بیفتیم،‏ مادران عزیز آماده کرده بودند و توی قابلمه آماده بود؛ در قابلمه هم به عکس گذاشته شده بود! تصور کنید لطفا!

پاترول دو ردیف صندلی داشت؛‏ به علاوه‏ی یک جای خالی پشت که معمولا وسایل‏مان را آن‏جا می‏گذاشتیم؛‏ پتوها و وسایل دیگر؛ که معمولا سر آخر یک نفر می‏توانست به زحمت روی آن پتوها دراز بکشد. برنامه جوری بود که قرار بود عصر برویم شلمچه؛ بنابراین ناهار را قرار شد توی یک پارک بخوریم؛ پارکی توی خرمشهر.این خانواده‏ی آشنای ما یک عدد گوسفند خانگی داشتند؛ به دلیل عدم وجود چاره! این گوسفند محترم را هم با خودمان آورده بودیم تا این یک روز در خانه بلایی سرش نیاید؛‏ یا شاید هم دلیل آوردنش این بود که بچه‏های آن‏ها به این گوسفند علاقه‏ی زیادی داشتند؛ به هر حال باید حدس زده باشید که جای این گوسفند محترم باید همان پشت باشد. ادامه...

نوشته شده در  پنج شنبه 87/2/5ساعت  12:54 صبح  توسط  
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
بازار مؤمن است یا مستکبر؟
دِ زود باش
بهانه‏ای به نام «دعوت»
[عناوین آرشیوشده]