از گوشه‌ي خيابان راه مي‌روي. زمين را که نگاه مي‌کني، متوجه مي‌شوي ذهنت جاي ديگري است. جايي شايد مثل دوکوهه. و البته نه به اين اطلاق؛ بلکه شب آخر دوکوهه. به خودت يادآوري مي‌کني که در اولين فرصت بنويسي‌اش. اما يادت مي‌رود؛ بارها يادت مي‌رود و بارها باز به خودت يادآوري مي‌کني.


روزهاي انتهايي سال گذشته رفته بوديم مناطق جنگي. همه‌ي لحظه‌هاي چند روز را اگر فراموش کنم، آن شب را نمي‌توانم فراموش کنم. چه شب ساکتي بود. آن‌قدر ساکت که از سکوت و آرامش خودم تعجب کرده بودم؛ و هنوز هم در تعجبم از آن همه سکوت و آرامش.


آن شب به ماه ِ شب آخر دوکوهه اميد بسته بودم. اما ماه آن شب دوکوهه خيلي زود افول کرد. خيلي زود. و چه سرد شد وقتي ماه رفت.


دوکوهه از بالا...


دوکوهه دوباره از بالا...


و چه ديدني است ديدن دوکوهه از بالا. و خوش به حال ماه ِ دوکوهه.


حسن اجرايي  | يکشنبه 16 تير 1387 | 2:24 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل