يکي از آرزوهاي دست‏نيافتني کودکي‏ام برف بود. چند بار از مادرم شنيده بودم که تا حالا اين‏جا برف نيامده. هميشه دلم مي‏خواست بدانم وقتي برف مي‏بارد چه اتفاق تازه‏اي مي‏افتد؛ يا شايد به اين فکر مي‏کردم که چه مي‏شود توي روستاي ما هم برف ببارد.


حسرت مي‏خوردم که زمستان فصل تعطيلي مدرسه‏ها نيست؛ دلم مي‏خواست يک بار هم که شده زمستان فصل تعطيلي مدرسه ها باشد تا بتوانيم جايي برويم که برف مي‏بارد!


و امروز صبح که بعد از کلاس‏هاي تعطيل! داشتم برمي‏گشتم، همه‏ي لذتي که بيش از 10 سال پيش آرزويش را داشتم...


حسن اجرايي  | چهارشنبه 12 دي 1386 | 12:0 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل