بعضي وقت‏ها احساس مي‏کني خيلي تنهايي...


همه غم‏ها و دردها را جمع مي‏کني. حتا آن‏هايي که شايد به تو ربطي نداشته‏ باشند.
احساس مي‏کني همه چيز دشمن تو و دشمن زنده بودن توست.


تلقين هم به همه راه‏کارها اضافه مي‏شود و احساس مي‏کني از زندگي ساقط شده‏اي و همه چيز...


در اين ميانه آشوب، کسي کنارت مي‏نشيند و حرفي مي‏زند. مي‏فهمي که يک هم‏درد کنارت نشسته است. بي‏اختيار لب مي‏گشايي. لحظه لحظه از بار اندوهت کاسته مي‏شود. حتا اگر همه درد و رنجت را بر زبان نياورده باشي. حتا اگر حرف خاصي نزده باشي.


چشم‏ها و گوش‏هايي که حجم دل‏سوزي و محبت‏شان را بر سراسر وجودت حس مي‏کني. حس مي‏کني آن‏چنان به تو نزديک‏اند که مي‏توانند حالات روحي تو را تغيير دهند.


خدايا! شکر تو را ست. تنها تو را. به خاطر همه نعمت‏هايت. و از جمله انسان‏هاي پاک و نجيبي که وجودشان مايه دور شدن از وسوسه‏هاي شيطاني است.


حسن اجرايي  | شنبه 28 مهر 1386 | 1:29 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

صفحه نخست :: قالب: رند :: ايميل